چو ایران من نباشد تن من مباد

 از دل هر ذره ای میشنوم دوست دوست

ذره مبین در میان کیست جز او اوست اوست

دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت  اندر غمش

      جائیکه سلطان خیمه زد غوغا نماند عام  را

   دوست من به سفر عشق خطر باید کرد

      از دل خود به دل دوست سفر باید کرد

                                    موج موج دریا اگر باید بود                                           

       قطره قطره در دل دوست اثر باید کرد

خداوند به شاعر قلب داد

و به قلب اقتداری بخشید که در مقابل اقتدار و وجاهت زن مقهور شود

بیا عزیزم تا ابد مرا مقهور بدار

برای اینکه انتقام زن را از جنس مرد کشیده باشی

قلب مرا محبوس کن

( بخشی از نامه نیما به همسرش )

با من بیا

بیا با هم بریم

تا هر جا شد بریم اما بریم

در راه بی انتها

بریم و بمانیم به راه

آن راه که کم رفتند کسان

آن راه که از فرط نرفتن نشناسند همه

نه آن راه که رفتند همه

نه آن راه که بایسته و مصلحت است

آن راه که در قاعده و عرف نگنجد

گام در راه بی مقصدی بگذاریم

در رفتن راه به مقصد برسیم

ببوی علف و خاک و هوا

به صمیمیت  تن ها

راه را پر از لطافت گل بکنیم

اندک اندک مهر و سلام آوردی

نرمک نرمک ناز و کلام آوردی

شوخی شوخی سرم به بند آوردی

بازی بازی دلم به دام آوردی

 به من که بی هوا نزدیک میشی

هوا مثل نفس های تو میشه

 تو مثل حس نزدیک بهاری

من اون گم کرده راهی

که نگاهم پشت رد پای توست همیشه

 دارم سر میرم از تو هر دقیقه

تماشاکردنت دیوونگی نیست 

دارم تو آینه ها شکل تو میشم

شبیه تو که نزدیکی به دریا  

 تو را حس می کنم هر لحظه هر جا

 همین جایی که من دلشوره دارم

 ای سر زلف تو را با تارها  تاتارها

تار ها تابیده اند در یکدگر چون مار ها

گر همی با این بر و بالا به سروستان روی

سروها سرها بر آرند از سر دیوار ها

بنده آن لعل و چهر و طره و خالم که کرد

کعبه ها بتخانه ها تسبیح ها زنارها

(هنر جندقی)

بر سرم جانا بیا بگذار دست

دست خود را از سر من برندار

بی قرارم بی قرارم بی قرار

نگاه می کنم

به نگاه هایت فکر می کنم

کلمه کلمه حرف هایت را مرور میکنم

و.اژه هایی که جمله میشوند

از ترانه صدایت

می اندیشم

دوباره و دوباره مرور می کنم

کار هایی که می کنی

زمان هایی که می آیی ، میروی

بار ها و بار ها

می اندیشم

مرور می کنم

و دسنتی که به بدرود تکان میدهی

و من می نگرم

پیرامون را

تا شاید معنایی بیابم

مایل به معنای قلبم

بیا به مصر دلم تا دمشق جان بینی

که آرزوی دلم در هوای بغداد است

همش تو فکر اینم که

چشاتونو کجا دیدم

 چه روزی با تو خندیدم

همش گم می شم این روزا

یه عمر گم شدی در من

یه عمر در تو پنهونم

 چه بی رحمه فراموشی

ببین درد منو حتا

نمی فهمه فراموشی

همش سر گیجه می گیرم

نشونی هامو گم کردم

کمک کن از خودم رد شم

به چشمای تو برگردم

 سال سال

این سال ها

فاصله بین ما

فاصله دل ها

این همه سال ها

اما روی کاغذ

فاصله چند خط

از هزار و سیصد و گلها

تا هزارو سیصد و دلها

فقط   چند خط

عشق کجا و این چند خط

نشان گرفته دلم را کمان ابرو ماهی

مبادا که دل از نشانه بیفتد

 

با گستردگی نگاهت

از پرواز های بلند بسوی ناشناخته ها بازم میداری

و هدایتم می کنی به زمین دلبستگی ام

                          خمیدگی قامتم را                        

تنها تو

با هماهنگی درونت

دگر بار به راستی پیچش میدهی

با افسون کلامت

از دایره زمین و زمان می گذرم

با بی تابی تاب می آورم دقایق را

اینهمه عبور را مرور می کنم

که تو باشی

اگر نه

نه این بنفشه هاو چمن ها

نه این معابر باری به هر جهت

نه آن رشته کوه با همه زیبائیش

ارزش تفکر و قلم زدن را ندارد

تاب می آورم

به خوش باوری باور های شیرین

 

 در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و اودر فغان و غوغاست

 

 ما دهاتی ها مرام دیگری داریم

یونجه ها را موقع چیدن خوب می بوئیم

وقتی کنار آب هستیم

پونه های لب جوی را می شوئیم

گیوه ها را در آوردیم

این روزها آدیداس می پوشیم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 13:14  توسط داریوش | 

یارب نظر تو بر نگردد

برگشتن روزگار  سهل است

ملکا مها نگارا صنما بتا بهارا

متحیرم ندانم که چه نامم او را 

شهر آن توست شاهی

فرمان هر چه خواهی

گر بی عمل ببخشی

ور بی گنه برانی

یادم باشد تا زنده ام زندگی کنم      به دیگران هم اجازه زندگی کردن بدهم

شاید دیگران هم به من اجازه زندگی دادند      شاید یادم باشد

 جهانم زیباست جامه ام دیباست

دیده ام بیناست زبانم گویاست قفسم هم طلا ست

کبوتر با کبوتر باز با باز

نداشتند عشقی از آغاز

عشق آن بود

که کبوتر را کرد عاشق باز

یک عمر قفس بست مسیر نفسم را

حالا که دری هست مرا بال و پری نیست

حالا که مقدر شده آرام بگیرم

سیلاب مرا برده و از من اثری نیست

بگذار که درها همگی بسته بمانند

وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست

 من خواب دیدم که کسی می آید  و پلک چشم هایم می پرد

کسی می آید کسی دیگر کسی بهتر کسی که در دلش با ماست

من خواب آن ستاره قرمز را وقتی خواب نبودم دیدم

 

شرم اگر در گفتن رازم زبان بندی کند

عشق سر کش را زبان رمز و ابهامی که هست

مرغ دلم گر دست آموز گیسویت نشد

از خط و خالت مهیا دانه و دامی که هست

این تویی یا سرو بستانی به رفتار آمده

یا ملائک در صورت مردم به گفتار آمده

آنچه بر من میرود در بندت ای آرام جان

با کسی گویم که در بندی گرفتار آمده

هرگز نبرد راه به جایی

آن شانه مردانه

که یاری سر و مویی

بر آن نگذارد

یا آن سر و مویی

که بر شانه یاری تکیه نگذارد

ایکاش مردم آن چشم دیدندی

یا گفتن دلستانش بشنیدندی

تا بیدل و بیقرار گردیدندی

بر گریه عاشقان نخندیدندی

تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون میزنه

تو همون خونی که در رگ های منه

تو مث وسوسه شکار یک شاپرکی

تو مث شوق رها کردن یک بادبادکی

تو مث شادی خواب کردن یک عروسکی

تو قشنگی مث شکلایی که ابرا میسازن

گلای اطلسی از دیدن تو رنگ میبازن

اگه مردای تو قصه بدونن که اینجایی

واسه بردن تو با اسب بالدار می تازن

رنگ چشمای تو بارون و به یادم میاره

وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره

قهر تو تلخی زندون و به یادم میاره

آنقدر از راه و رسم و رنگ و رویش

در درونم یاد رفت

تا آنچه از خود بوده ام بر باد رفت

به هر که نگرم در دیده ام تویی

خواهی برای خود شیدا کنی مرا

من عاشقم ترا یعنی به هر چه هست

در فکر آن نیم که در وا کنی مرا

اگر شعر سعدی و دیوان حافظ نبود

اگر مثنوی و اشعار نوربخش نبود

اگر نبود دفتر شعر روز های جوانی

اگر مشق عشق را دلم از بر نبود

گفتم ز تو کی کار به سامان باشد

گفتا چه دهی که کارت آسان باشد

گفتم دل خویش

گفت از آنم که دهی

در حلقه موی ما فراوان باشد

زندگی سراسر خیال است

همانطور که خیال می کنید میگذرد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 19:50  توسط داریوش | 

این درگاه

درگاه نومیدی نیست

صد بار اگر توبه شکستی باز آ

آتش عشق به عمری دل و جان سوخت مرا

تا که معشوق ره عاشقی آموخت مرا

از رویاهایم برای خود شهری ساخته ام تو ملکه آن شهری

-------

از مارگوت بیگل - ترجمه احمد شاملو

ره آوردهای خاص زندگی همیشه در سکوت پیشکش میشوند

دوستی و عشق

میلاد و مرگ

شادی و درد

گل و طلوع خورشید

و سکوت اوج فرزانگی ست

                   +

یخ آب میشود در روح من

در اندیشه هایم

بهار

حضور توست

من روح بارانم ببین
چون عشق در گیر من است

                         

              روزگار من

همچون لکه های سفید ابر

در آسمان آبی ست

که زیر تابش خورشید عالمتاب

پر و خالی شده به اشکال زیبا و گوناگون

گویی پرورده می شویم

در آفتاب ظهر از سپیدی ، نارنجی

و از تابش مایل عصرگاهی سرخ می شویم

گویی به تکامل رسیده ایم

اما امان از غروب

امان از رخت بستن آفتاب عالمتاب

که در آسمان ابر خاکستری ماند و

از من خاکستری

*

گاه آرزو میکنم

کاش زورقی باشم

برای تو

که تا بدان جا برمت که می خواهی

+

 موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست

موطن آدمی فقط در قلب کسانی ست که دوستش دارند

+

پرواز اعتماد را با یکدیگر باید تجربه کرد

وگرنه میشکند بال های دوستی

+

 عشق

نیازمند رهایی ست 

نه تصاحب

خداوندا

 نه آنکه بیرون هر کس نشانی از درون دارد

من آنقدر فکر گل را در درون می پرورم

تا شکل گل گردد سراپایم

جادوی شگفت انگیزی در جرات تو شدن و در شجاعت من شدن نهفته است

عشق عشق می آفریند

عشق زندگی می بخشد

زندگی دلشوره می آفریند

دلشوره جرات می بخشد

جرات اعتماد به نفس به همراه دارد

اعتماد امید می آفریند

امید زندگی می بخشد

زندگی عشق می بخشد

عشق عشق می آفریند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 16:13  توسط داریوش | 
خدایا عاشقان را غم مده

اگر دادی کم مده

خوشا عشق و نوای بی نوایی

خوشا عاشق شدن اما جدایی

نوای عاشقان در بی نوائیست

دوام عاشقی ها در جدایی ست

چه حالی بود ما را دیروز با هم

غروب و جاده و موسیقی به ترنم

راندن بسمت خورشید گمشده در افق

کنار دستم همسر زیبایم

فضایی شاعرانه مهیا

دیده ها به روبرو خیره به دور دستها

و در این نزدیکی کوهستانی خرم

بی نگاهی می دیدیم هم را

روح لطیف و معصومش غرق در افکار خویش

من به راندن و متفکر به روزگار خویش

بی حرکت و زحمت برای هم

چون دو نقطه که خط شدیم در حرکت

چون دو خط موازی کنار هم

راه می پیمودیم

دوستی قطره اشکیست که در معبد عشق

هر کجایش بچکد مهر و وفا میروید

گویند پس از ما گل و می خواهد بود

آنروز ولی چه وقت کی خواهد بود

از هر چه نپرسم این میپرسم

که در آن معرکه وی خواهد بود

یک همیشه یک است

شاید در تمام لحظات نتواند بیش از این باشد

اما گاهی میتواند خیلی باشد  یک نگاه    یک سرنوشت    یک خاطره    یک دوست

آخر به چه گویم هست

وز بهر چه گویم نیست

با وی

نظرم چون هست

شمع دل دمسازان بنشست چو او برخاست

وفغان زنظر بازان برخاست چو او بنشست

سال دوم حیات

آغاز تکلم اطفال

و بیست

آغاز سخن گفتن چشم ها

سخن کودکان زبان مادری

گویش چشم ها زبان دل ها

آن یک نیازمند گوش ها و مغز ها

این یک از راه دیده به قلب ها

حس در تکلم با آواها

شوق چشم ها در برق نگاه ها

ادای ریا ممکن در زبان ها

پنهان نمی شود راز چشم ها

فراق یعنی دوری

دوری یعنی دلتنگی

دلتنگی یعنی عشق

عشق یعنی تو

تو یعنی همه چیز

قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست

بوسه ای چند برآمیز به دشنامی چند

شب این سر گیسوی ندارد که تو داری

آغوش گل این بوی ندارد که تو داری

نرگس که فریبد دل صاحب نظران را

این چشم سخنگوی ندارد که تو داری

 

زندگی جاریست در اکنون

زندگی شوق رسیدن

زندگی سایه آن لبخندی که بر لبان تو نقش می بندد

زندگی چشمهایی ست که تو را می نگرد

زندگی گیرایی چشمها

زندگی صاعقه اولین نگاه

زندگی خاطره آخرین وداع

زندگی طنین صدای تو

زندگی تنفس هوای تو

زندگی ارتعاش لحظه های غایی

حضور تو

 صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت

ناز کم کن که بسی چون تو در این باغ شکفت

گل بخندید که از راست نرنجیم ولی

هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 13:6  توسط داریوش | 

چه نماز باشد آنرا که تو در خیال باشی

گفتم همه ام هوای تو گفت بیا

گفتم ولی از جفای تو گفت بیا

گفتم نه بجز آمدنم رای بود

اما نرسم به پای تو

گفت بیا

حرف دل رو امروز نگفتم و

گفتم فردا

فردا شد و

باز هم نگفتم و

گفتم فردا

فردا فردا

حرف دلم مونده برای فردا

آنقدر نگفتم

که تو رفتی و من موندم و

حرف دلم تا فردا

یک لحظه از نگاه تو کافیست

تا دلم سودا کند دمی به همه جاودانه ها

ساده گویی

نیز چون ساده زیستن زیباست

پس ساده میگویم

دوستت دارم

*

قلب من در هر زمان خواهان توست

          این دو چشم عاشقم مهمان توست                    

گر چه لبریز از غمی درمانده ام                                       

این نگاهم در پی درمان توست                                                            

 

میخواهم

برای تمام روزهای پیش رو بنویسم

شعر

قصه

بهانه های دلدادگی

همه به نقطه رسید

و من

سرگردان در قصه ها

حتی اگر دیدن تو برام بشه عین محال

مهم اینه دوستت دارم

فاصله ها رو بی خیال

رنگ و رویی

خلق و خویی

جعد مویی

عطر و بویی

گفتگویی

آرزویی

در هوایی

دم به دم

جستجویی

در رگها

مثل خونی

در نماز صبح گم شد هر چه جز یاد تو بود

از خدا هم غافل آمد عاشق مدهوش تو

هر جا دوستی کامل حکفرما باشد

بدبختی و رنج یارای ایستادن ندارد

مرا دریاب که دل دریایی من بی تو مرداب است

(بیاد زنده یاد حسین اسکندری 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 19:42  توسط داریوش | 

ما به تو محتاجیم

تو

بما مشتاق باش

 

امشب ترا بخوبی نسبت به ماه کردم

تو خوبتر ز ماهی من اشتباه کردم

هر صبح یاد رویت تا شامگه نمودم

هر شام فکر مویت تا صبحگاه نمودم

 

چیستی ای عشق مگر

وای نبودی اگر

ببار ای ابر پر باران بباران

سخاوت را بیاموزان بدینسان

به هر بارش از وجودت کسر گردد

که با اصل وجودت در تضاد است اصل باران

بباران بر مراتع بر آن خاک های تشنه

بر آن آهوی مادر که باید آورد شیر و علوفه

بباران و علف ها را برویان

بباران بر درختان که به امید باران

ز سر برکنده اند تاج بهاران

بباران بر دشت ها به دامن ها و آن کوهساران

که جان گیرند دوباره رود و چشمه

ببار تا بار دیگر به یاد آید ترنم های باران

و رفتن زیر باران به یاد همکلاسان

که رفتند زیر باران گلوله

خداوندا از آن باران رحمت

بباران بر یتیمان بی پناهان

گر تو هم با چشم من بینی نگاه خویشتن

میشوی مفتون چشمان سیاه خویشتن

حالتی که شده ام

تا به امروز نبود ٬

خالی از خود شدم و ...

 " خالی " ام

پر ز وجود ...

      +

آري من ديوانه ام!

باز من ديوانه ام، مستم

باز مي لرزد، دلم، دستم

باز گويي ٬

در جهان ديگري هستم...

ای نخورده مست

شاید لحظه دیدار نزدیک است!

 ( از وبلاگ از روزهای ابری میترسم )

*

 مست آمدم امشب که سر راه بگیرم

یک بوسه بزور از لب آن ماه بگیرم

هر چند که بکوشد که به بیگاه بیاید

من نیز بکوشم که به ناگاه بگیرم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 0:4  توسط داریوش | 
همه راه ها به تو می رسند


افسر سلطان گل پیدا شد 

تا هوا مسیح نفس گشت و 

باد نافه گشای

برای گفتن من شعر هم به گل مانده

نمانده عمری و صد ها سخن به دل مانده

 

روزی

به دی ماهی

به دل آهی

برفی

سپیدی

سپیدی تجدید حیاتی

طبیعتی

آنی

به دی ماه

ماهی

زیبا تر از طبیعت چیست ؟

زیباتر از آواز پرندگان

زیباتر از آسمان آبی زیبا تر از رایحه گلها

زیباتر از ابر و ماه چیست ؟

زیباتر از لحظه تولد زیباتر از اناالیه راجعون

زیباتر از ساحل و دریا صخره و کوه ها

زیباتر از آبشار و رودها چیست ؟

زیباتر چشم هایی ست

که تمام زیبایی های طبیعت

به چشم زدنی در نگاه اوست

زیباتر گیسوانی ست

که تمام عطر های طبیعت

به شانه زدنی در شعاع اوست

لبخند زدی و آسمان آبی شد

شب های قشنگ دی مهتابی شد

پروانه با بوییدن تو غرق بی تابی شد

چشم من از دیدن تو

آفتابی شد

چون ذره ام اگر چه 

ببین به دولت عشق 

به هوای رخت

چگونه به خورشید پیوندم

بی هیچ تشریفاتی 

برایت یک لبخند ارسال می کنم

و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

کیست کاشفته آن زلف چلیپا نشود             دیده ای نیست که بیند تو و شیدا نشود

تو را خودم چشم زدم

بس که نوشتمت میان شعرهام

بی آنکه اسپند بچرخانم میا ن واژه ها

 

از نزهت آغوش تو چون چشمه جاری

وی صبح بنا گوش تو چون صبح بهاری

گل در خم گیسوی تو پیوند لطیفی ست

چون یاس که آمیخته با زر عیاری

آن هوش ربا نکهت معیار شکن چیست

رونق شکن نافه آهو تتاری

افراخته ای ای قامت موزون که همین است

وقتی که قیامت شود از قامتت آری

آن لب به سخن سخت شکر ساز و شکر ریز

و آن چشم به نظاره بکند باده گساری

ای عقد ثریا که بر افلاک نشستی

اثبات خدا راست پس این چهره نگاری

آری غزلم سخت دلاویز و فریباست

تا پیش جمال تو کند آئینه داری

هر چند که ز دوری تو زاریم و نزاریم

هم صحبتی تو ببرد رنج نزاری

 پرواز پرندگان ِ عاشق

از چشمان ِ منتظرم شروع میشود

بیا و صیادشان تـــــــــو باش

زیبا کنار حوصله ام بنشین

بنشین و مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منظره عشق

بنشان مرا به منظره باران

بنشان مرا به منظره رویش

من سبز می شوم

چشم از تو بود و عشق

بچرخانم بر حول این مدار

زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را

احساس میکنم

آنگونه عاشقم که نیستان را

یکجا هوای زمزمه دارم

گفت : قلم بردار

برداشتم

گفت : اینک قدم بردار

چهارده ساله بتی چابک و شیرین دارم

که بجان حلقه بگوش است مه چاردهش

بوی شیر از لب همچون شکرش می آید

گر چه خون می چکد از شیوه چشم سیهش

از پی آن گل نورسته دل من یارب

خود کجا شد که ندیدیم در این چند گهش

جان به شکرانه کنم صرف گر آن دانه در

صدف سینه حافظ بود آرام گهش

یک عالمه دل بردی و

یک دل نسپردی

دنبال که هستی لب ساحل


چه بی چراغ و ناروا

راه را بر عبور علاقه می بندند

ساده بگویم

نگاه زاده علاقه است

اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه کند

تو دیگر از آن خود نیستی

باز هم در پی آن علاقه پنهان

آن نگاه همیشه تازه هستی

باز هم دنبال گمشده ای هستی

که با تو هست و نیست

باز آن دو چشم روشن عشق را

در غبار بی امان زمان جستجو می کنی

غافل از اینکه او دیگر تکه ای از تو شده

سایه ای خوش بر دل تو

گوشه گوشه این دل خراب

سر شار از نگاه توست

در آب نه

در مهر آب

پاک و روشن و زلال

مثل ابرم که میل بارش دارد

تویی مثل گل که تشنه عطر افشانی ست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 15:20  توسط داریوش | 
در آغاز هیچ نبود

تنها کلمه بود

و آن کلمه خدا بود


ازعشق رسیده ام بجایی   کز عشق نمانده جای پائی

نقد من و ما و نقش هستی        از یاد برفت در هوائی

اینجا که منم خبر که گیرد     زیرا که نه دانش است و رائی

حیران عشق است در مقامش   مجنون عقل است و ژاژخائی

من نیز فقیر بی نشانی             بی خویشتنی و بی نوائی

فارغ ز وفا و از جفایی        بیگانه ز خویش و آشنائی

تنها به همین ملامتم  در      کز من رسدم همی نوائی

در حسرت نوربخش گویم    رفتی و ندانمت کجائی

+

دی نکته همی آموخت پروانه به پروانه   کاین ما و تو افزاید افسانه به افسانه

جز شمع نباید جست جز شمع نباید دید      در عشق من و ما شد بیگانه به بیگانه

با دیده دل بنگر هم در تو بود پنهان       گنجی که همی جویی ویرانه به ویرانه

او جاذب و او مجذوب او طالب و او مطلوب در حلقه ما میگفت دیوانه به دیوانه

یک باده بود در جام دیدم به هزاران نام       هر چند که گردیدم میخانه به میخانه

گر همسفر مایی مردانه ز ما بگذر          یکجا دل و دین را ده جانانه به جانانه

تا عشق مهندس شد در کعبه دل ما را        بنمود به پا هر سو بتخانه به بتخانه

نوری که خدا بخشد بی چون و چرا بخشد   بیهوده چه میگردی کاشانه به کاشانه

+

بی تابی دل مگر ندانی   کز ناز دهی به گیسوان تاب

چشم سیهت ربود دینم         بیگانه شدم دگر ز هر باب

افتاده ز راه و رهروی دور       در بحر تحیرم به گرداب

یا فرصت من بگیر از من          یا غرقه بحر خویش دریاب

دلبستن و انتظار دوری ؟

مشتاقی و اینهمه صبوری ؟

دین برده ز کف به کفر زلفش     آن دلبر شوخ شنگ و سر مست

بیند چو حریف لاابالی               پایش شکند نگیردش دست

آوخ که به زخم  تیر مژگان        بسیار قلوب عاشقان خست

بی شرط به او شدیم تسلیم   دل داده و جان گرفته در دست

ما را مگر از خودی براند

وز هستی خویش وا رهاند

(دکتر جواد نوربخش)

عشق است چو دین و مذهب حق

حق میدهدش همیشه رونق

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 15:2  توسط داریوش | 

جهان من کوچک است به اندازه یک اتفاق

که اتفاقا از چشمهای تو می افتد

خداوندا

ای مظهر آفرینش

در ازل آدم آفریدی

از روحت در وی دمیدی

از دل آدم ، حوا آفریدی

گویی که روحت شد دو نیمه

دو نیمه از خدایی که تو هستی

دو نیمه از آفرینش

مکدر گشتی از این جدائی

به قصد وصل نیمه ها

عشق آفریدی

دردل حوا و آدم جای دادی

به یمن و جذبه عشق

پیکر هاشان یکی شد

مکرر کردی این عشق

تا روح هاشان یکی شد

به اوج عاشقی

حوا به آدم بازگشتی

دوباره نیمه ها شد روح واحد

که تو هستی

شد خدا

شد آفرینش

که تو هستی

صبرکن شب به پایان خواهدرسید

وانهادوباره خورشیدرانشانت خواهندداد.

من همیشه به کوهها اعتماد داشتم 

چشمانت درد است نگاهت درمان

حالا تو بگو
من چه کنم با این درد بی درمان

 

رو به روی من فقط تو بوده ای

از همان نگاه اولین

از همان زمان که آفتاب با تو آفتاب شد

از همان زمان که کوه استوار آب شد

از همان زمان که جستجوی عاشقانه ی مرا  نگاه تو جواب شد

در کنار من درخت چشمه چارسوی زندگی

روبه روی من ولی  در تمام طول راه

روبه روی من تو

روبه روی من فقط تو بوده ای

محمدرضا عبدالملکیان

پدر همیشه می گفتی

عاشق  یا شاعر می شود یا ستاره شناس

من عاشق شاعر شدم

از وقتی ستاره شناس شدم                      

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 18:52  توسط داریوش | 

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود

حتا اگر برکه ای نفسی عاشقت بشود


ما عشق میورزیم

با تک تک ذرات روح و جسم

عشق درون ماست

عشق چون از اوست

و ذات او از عشق

اوست عشق مطلق

از این لایزال مطلق

که به ما ارزانی داشته

ما همواره عاشقیم

عشق ورزیدن صفت ماست

مرام و معرفت ماست

از برکت عشق جهان زیباست

و هر چه در آنست و هر چه از اوست

عشق ورزیدن هنر ماست

    


آنانکه بذر عشق و محبت کاشتند

               غریزه درو کردن

وای به حال آنکه غریزه کاشت

برای یکبار تجربه دنیا

کدام انتخاب شماست


منو تو تا نفس باشد من و تو

منو تو در قفس باشد من و تو

منو تو حرفمان حرف هوس نیست

من و تو از هوس باشد ، من و تو

منو تو نیمه ای از روحمان کم

دو تنها و دو سرگردان عالم

غریبی ، بیشتر از این که یک عمر

منو تو زندگی کردیم بی هم

منو تو بی قرار بی قراری

برای هم دو عکس یادگاری

تمام روز بی تابیم و بی خواب

به امید شب و شب زنده داری

منو تو خار چشم سرنوشتیم

که این خط را از او خوشتر نوشتیم

جهنم جای سر افکندگان است

من و تو سربداران بهشتیم

منو تو این هجا را می شناسیم

زبان واژه ها را می شناسیم

سکوت از جنس فریاد ست اینجا

چه خوب این هم صدا را می شناسیم

( بجا مانده از شب شعر آسمانی از جشنواره شمسه 16/10/90  )


ترا گم میکنم هر روز و پیدا می کنم هرشب

بدینسان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب                                                                            
                                                                                 
 در عشق رسیده ام بجایی
 
نه وصل شناسم نه جدایی
 
از آنکه هر لحظه در چشم من است

به هر سو نگرم در نگاه من است

چگونه گویم از جدایی

او که در رگم جریان و

در قلبم مکان دارد

چگونه گویم از دوری

اما آه از لحظه های جدایی

امان از ساعت های تنهایی

افکار مالیخولیایی

در میان جمع اما از جمع جدایی

چشم ها آماده رسوایی

حرف های پرت و پلا

تمرکز نداری ،

کجایی ؟

پیش معبودی

پس نگو از فراغ و جدایی

  

زیبا تمام حرف های دلم اینست

من عشق را بنام تو آغاز کرده ام

در هر کجای عشق هستی آغاز کن مرا             

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 12:2  توسط داریوش | 
 

باز باران باريد،

خيس شد خاطره ها،

آفرين بردل ابري هوا،

هر كجاهستي باش،

آسمانت آبي،

و تمام دلت،

از غصه دنيا خالى

ای طبیعت

که با هر بهار نو تری

با هر تابستان کامل تری

با هر پاییز زیباتری

با هر زمستان سپید تری

 

"دوستت دارم" که آمد بر زبان خوابم گرفت
متهم اغلب پس از اقرار خوابش می‌برد

صبح از بالین اگر سر بر ندارد بهتر است
عاشقی که در شب دیدار خوابش می برد

 

چون آسمان است بالای سر است

مثل آسمان صاف آبی و پهناور است

مثل آسمان شب عمیق و پر ستاره است

مثل آسمان ابری وقتیکه برق میزند

زیباتر است

*

توی دنیا

آدمای زیادی روی تخت های دو نفره می خوابن

اما قشنگ اینه که

بعضی آدما روی تخت های یه نفره به یاد هم بیدارن

من کل آنم که تویی

تو کل آنی که منم

من از آن توام

تو از آن خویشتنی

منم که مبهوت توام

تویی که معبود منی

کل گفتار و پندارم تویی

نه آنکه میگوید منم

که آن تویی که میبرد دل از منم

من نه به غیر از آنم که تویی

تو به غیر از آنی که خودی

تو کل فکر منی

فکر کل من تویی

*

گر چه وصالش نه به کوشش دهند

هر قدر ای دل که توانی بکوش

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 13:56  توسط داریوش | 
 

می آیی و گل از بوی تو می پیچد   در حیاطی که از آن من نیست

سالگرد تصادف سرویس مدرسه در شیراز- دی89

باز در سوک و ماتم مادری نشسته است

گویی زیر باران با چشم های ابری نشسته است

ذره ذره جانش قطره قطره آب میشود

چون کودکش در سرویس مدرسه نشسته است

محمد حسین و مجید و محمد امین

بی خبر از تصادف مهیب در کمین

مادران نشسته اند منتظر به دلشوره ای غریب

کم کم میرسد دعای توسل و ذکر امام غریب

مادر هراسان دست به دامان پدر شده

پدر بیچاره پی چاره رو به آسمان شده

از راه و همراه خبر نمی رسد

دگر دستشان به کودک پر پر نمی رسد

پدر خبر سانحه را شنیده است

با دل زخمی وانمود کرده که نشنیده است

از ضجه مادران توفان بپا شده

توفان پدر در درون بپا شده

عقل مادر به قضا و قدر نمی رسد

دست پدر به دامن جبران نمی رسد

*

دیروز در صف نانوایی

دیدمت که خرامان می رفتی

و من اسیر نوبت خود

همچنان شتابان می ماندم .

خداوندا

این عشق حرف نیست

برف نیست آب شود

اگر آب شود نیل است

اگر نیل شود در وصال است

دجله و فرات است

شیرین و فرهاد

عذرا و وامق

لیلی و مجنون

لیلی و لیلی است

اِعجاز می‌کنند عاشقانه‌هایم.

ببین چه‌طور در آینه‌‌ی خود

تو را جوان نگه داشته‌اند!

رضاکاظمی

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 19:29  توسط داریوش | 

خداوندا

کهکشان ها آفریدی راه شیری

ستاره آفریدی دنباله دار هالی

خورشید با منظومه شمسی آفریدی

زمین را آفریدی

کوه ها و اقیانوس و دریا آفریدی

من و ما آفریدی

گل و پروانه ها را آفریدی

ولیکن به استادی در این زیبا هیاهو

فقط تنها یک ماه آفریدی

در گریز از بیداری به خواب می بینم

زیر ابر و باد و باران زیبایی بگذرد

بوی گلبرگ خیس آمد زیر باران

نبودید

اما بودید توی خیالم

نیستید

اما می بینم شما را هر دم

چه خیالات خوبیه

توی هر سایه روشن شما رو دیدن

کنار هر معبری هر پله ای ردی رو دیدن

دارم حالا حس می کنم قدم های شما را

هر قدم مثل یه مصرع

قدم بعدی یه بیت

ده قدم که راه برید یک غزله

عشقتو نفس میکشم این روزا

به عشق تو نفس میکشم

بوی گل زبان گل است

و باد

ترجمان ناشنوایان

برگی بهار را بشارت داد

از لای سنگفرش پیاده رو

او

شاعر تر از من بود

احمد حیدر بیگی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 21:40  توسط داریوش | 
خاک شد هرکه در این خاک زیست

 خاک چه داند که در این خاک کیست

 سرانجام که باید در خاک رفت

 خوشا آنکه پاک آمد وپاک رفت

                                          (خاکشناسان ۹۰)

 

نه از خودم فرار کرده ام

نه از شما

به جستجوی کسی رفته ام

که " مثل هیچ کس نیست "

نگران منباشید

یا با او باز میگردم!

یا او بازم میگرداند

تا مثل شما زندگی کنم

*

تو محیط و من محاط

من متغییر چشاتم

تو قلمرو ثبات

من پی مکمل و

تو در عین کمال

من که مبهوت تو و

تویی در اوج جمال

آنقدر دوستت دارم

که هر چه بخواهی همان را بخواهم

اگر بروی شادم

اگر بمانی شادتر

تو را شاد تر می خواهم

با من یا بی من

بی من اما

شادتر اگر باشی

کمی

- فقط کمی -

ناشادم

و این همان عشق است

عشق همین تفاوت است

همین تفاوت که به مویی بسته است

و چه بهتر که به موی تو بسته باشد

خواستن تو تنها يک مرز دارد

و آن نخواستن توست

و فقط يک مرز ديگر

و آن آزادي توست

تو را آزاد مي خواهم

*

در آئینه نگاه کردم

خویش تن را دیدم

از آئینه سفر کردم

تا خود من را دیدم

پر پروازو عجب تجربه کردیم با شما

چه جاهایی که نبرد منو دو چشمون شما

بی سبب عاشقی اومد خوب شناختیم خرشو

رفتنی جفتکشو با احترام زد پس ما

جون هر چی عاشقه هیچی نبود

به خدا هیچی نبود

ولی بود

بدجوری بود

 

در زندگی براے هـر آدمی

از یک روز

 از یک جا

از یک نفـر

به بعـد

دیگر هیچ چیـز مثل قبل ها نیست

نه روزها،نه رنگ ها،نه خیابان ها

همه چیـز میشود

دلتنگــــــــــــــــــــــــــــی

*

آنکه ویران شده از یار مرا می فهمد

آنکه تنها شده بسیار مرا می فهمد

چه بگویم که

چنان از تو فرو ریخته ام

که فقط ریزش ِ آوار مرا می فهمد

 

"بي تواين معناي بودن سخت بي معناست"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 0:8  توسط داریوش | 

 برف تویی   باران تو...

ابر تو خورشید تو ماه تو

کوه من رود من دشت من دریا من زمین من

ببار و بتاب بر من

پرورده مریم هم اگر چشم تو می دید

عیسی دگر می شد و غافل زخدا بود

 

بازم بارون و بوی تو

بازم ابرا و چشم من

بازم موهات زیر بارون

هوا رو پر کرده عطراشون

بازم رخسارت و بارون

مث شبنم رو گلبرگا

بازم میرم زیر بارون

بازم چتر خیال و وا کردم

از ته قلبم صدات کردم

نگاهت رو نگاه کردم

توی ابرای خیال انگیز

بازم دستاتو می بینم

مث یک جفت پرستو

زیر بارون

که پر زد از تو دستامون

 

زنی با مویی از شب شب تر و رویی ز شبنم تر

میان خواب و بیداری چو رویا دیدنی امشب

با تمام زیبائیت

که تشبیه ات کنند به ماه

من می گویم ماه نه

هلال ماه

که نیل می کنی به قرص ماه

تا تکامل زیبائیت به بدر

چند طلوع و غروب دیگر

 

آسمان خیلی دور است

دلم تنگ است برای ماهی که هرگز به زمین نیامد

گوش کن صدای ترانه ایست

جیک جیک جیر جیر خس خس

تق تق دامب دامب غار غار بغ بغ

مو مو عو عو آی وای های های هی هی

ای ای یا یا هو هو

حق حق یا حق

یا هو

گل اگر خار نداشت
دل اگر بی غم بود.
اگر از بهر پرستو قفسی تنگ نبود
زندگی عشق اسارت قهر و آشتی همه بی معنی بود

ماه دی است

برفم آرزوست

فصل تجدید حیات طبیعت

شروع سپیدی

سپیدی ام آرزوست

ماه شب های یلدا

ماه فرزند مریم

ماه عیسی

ماه آدم های برفی

ماه کاج های رنگی

تجدید حیاتم آرزوست

 

تا آسمان خیال ـ تو ـ چقدر راه است ؟  

 دو بال برایم کافیست ؟

 می خواهم به هوای تو

 در هوای تو  

 اوج بگیرم

 منتظرم باش

 *

تـــو بـــال  بســـته ی منــــی

 من تـــرس   پـــرواز   تــــوام

 بـــرای آزادی  عشــــق

 از ایــــن قفــــس مـــن چه کــــنم

آدمی که منتظر است

هیچ نشانه ی خاصی ندارد

 فقط

با هر صدا برمیگردد

 گر تو نه یار این منی ٬

 در دل من چه میکنی ؟

 زخمه به دل

 چه میزنی !...؟

 *

برای دوست داشتنت

محتاج دیدنت نیستم

اگر چه نگاهت آرامم می کند

محتاج سخن گفتن با تو نیستم

اگر چه صدایت دلم را می لرزاند

محتاج شانه به شانه ات بودن نیستم

اگرچه

(افسانه)

ای سر سلسله زیبایی ها

ای بر آیند همه خوبی ها

تو گرانیگاه جان بمان

تا با تو به تعادل برسم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 0:45  توسط داریوش | 

آنکه رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد

صبر و آرام تواند به من مسکین داد

وآنکه گیسوی تو را رسم تطاول آموخت

هم تواند کرمش داد من غمگین داد

 در رنج دوری

مشق نام لیلی

برای خاطر من تسلی

 کاش ایی میل تو پیدا می کردم

تا برات شعر و قصه میل می کردم

چه دوست داشتی چه نداشتی

به هر حال میلت میکردم

 ببـــیــــــن
این اسمش دلــــــه
اگر قرار بــــــود بفهمه

که فاصله یعنی چــــــــی

اگر قرار بــــــود بفهمــــه

که دل نمیشـــد
میشد مغــــــــز
دلـــــه  
نمی فهمــــــه


 تو عاشق خیار سبزی و من عاشق تو

عشق تو محتاج نمک

عشق من دریای نمک

عشق تو سبز و عشق من رنگین کمان

عشق تو قلمی و یکدست

عشق من کمر باریک و سر مست

 هيچ چيز تلخ تر از اين نيست

تو بخواهي او هم بخواهد

اما                       

سرنوشت نخواهد

 خداوندا

فاصله بین ما  یک دنیا

نیست

یک دریاست

قایقی باید ساخت

به بلندای امواج

یا تن به آب زد

نه قایق نه شنا

تنها دل

دل به دریا باید زد

یا غرقه در دریا

یا ساحل امن نجات

 

 آسمان خیلی دور است

دلم تنگ است برای ماهی که هرگز به زمین نیامد

 

وقتی ستارگان زمینگیر باورم

دامن به آسمان خیال تو می کشند

وقتی کبوتران سپید امید من

در دور دست یاد تو پرواز می کنند

وقتی نیاز های تهی مانده از عشق

در کوچه های خلوت پندار های عاشقانه

فریاد شوق سر می دهند

وقتی تارهای تب آلود قلب من

در انتظار لحظه دیدار می تپند

وقتی آهوان چشم تو

گریزان از نگاه من

در دشت های مقصد ناگفته می روند

نهیب درد آور یک بیم ناشناس

آید بگوش من هشدار

او پرنده است

از نسل تازه پرواز

و پر می کشد

بسوی اصل خویش

 تواند باغبانت باغ را بیهوده در بندد

ولی نتواند ای گل بلبلت را بال و پر بندد

دل ما را بهم راهی ست پنهانی که می آیم

به کویت از رهی دیگر  دگر راهی دگر بندد

چه زیبا بسته بودی دوش آن نازک کمر جانا

چنین زیبا ندیدم کس به قتل ای مه کمر بندد

دلم با نور مه می آید و باد سحر گاهی

که نبود در جهان دستی که دست عشق بر بندد

 

از درون جهان

به بیرون نگاهت آمدم

چشمهایت

مرا آورد           کروب رضایی 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 10:42  توسط داریوش |