X
تبلیغات
شعر های عاشقانه عکس های شاعرانه
چو ایران من نباشد تن من مباد
 

مقصود عاشقان دو عالم لقای توست

مطلوب طالبان حقیقت

به حقیقت وفای توست

    هشت در بهشت را یک کلید می گشاید : عشـــق           

 

یار سر مست من از خانه برون آمده بود

دل سودا زده در بند جنون آمده بود

در نظر داشت هزاران نگه سحر آمیز

دل خلقی به تمنای فسون آمده بود

 

درک یک عشق پس از تنهایی

فهم آغوش تو بعد از مردن

زندگی را به عقب برگردان

به زمان های بدون تو من

زندگی را به عقب پیش از دود

پیش از عاشق شدن ما در غار

پیش از آوار شدن با گریه

روی بی طاقتی هر دیوار

عهد پارینه تر از سنگ شدن

عصر پاییز تر از باران ها

موسم گم شدن ادواری

توی دیوانگی انسانها

زندگی نسخه ای از باید هاست

ما به تکرار شدن محکومیم

ما به بیمار شدن معتادیم

ما فر آیند دمی مسمومیم

زندگی فهم تبرهای بزرگ

زندگی مهلت خون خواهی بود

هیچ کس جرات پرواز نداشت

زندگی مرگ دو تا ماهی بود

(فلورا تاجیکی)  

 

                                                                               رسم دلسپردن رو مینویسم  تا بخونی

شاید با خوندنت به من دلسپردی ....

 

نبودید

اما بودید توی خیالم

نیستید

اما می بینم شما را هر دم

چه خیالات خوبیه

توی هر سایه روشن

 شما رو دیدن

کنار هر معبری هر پله ای

 ردی رو دیدن

دارم حالا حس می کنم

 قدم های شما را

هر قدم مثل یه مصرع

قدم بعدی یه بیت

ده قدم که راه برید

 یک غزله

راستی شعر مرا میخوانی

نه دریغا هرگز

باورم نیست که خواننده شعرم باشی

کاشکی شعر مرا میخواندی

 

متناسبند موزون حرکات دل فریبت              متوجه است با ما سخنان بی حسیبت

چو نمیتوان صبوری سختیت کشم ضروری     مگر آدمی نباشد که برنجد از نهیبت

اگرم تو خسم باشی نروم ز پیش تیرت          وگرم تو سیل باشی نگریزم از نشیبت

به قیاس در نگنجی و به وصف در نیایی      متحیرم ز اوصاف جمال و روی زیبت

اگرم برآورد بخت به تخت پادشاهی           نه چنانکه بنده باشم همه عمر در رکیبت

عجب از کسی در ین شهر که پارسا بماند          مگر او ندیده باشد رخ پارسا فریبت

تو برن خبر نداری که چه کمیرود ز عشقت       بدر آی  اگر نه آتش بزنیم در مجیبت

تو درخت خوب منظر همه میوه ای ولیکن     چکنم به دست کوته که نمی رسد به سیبت

تو شبی در انتظاری ننشسته ای چه دانی        که چه شبی گذشت بر منتظران بی شکیبت

تو خود ای شب جدایی چه شبی به این درازی         بگذر که جان عاشق بگرفت از فریغت

 

احتیاج به شراب نیست.

یک استکان چای هم دیوانه ام می کند..

وقتی که میزبان ،

چشمانِ تو باشد

یه روز یه باغبونی

یه مرد آسمونی

نهالی کاشت میونه باغچه ی مهربونی

می گفت سفر که رفتم یه روز و روزگاری

این بوته ی یاس من می مونه یادگاری

هر روز غروب عطر یاس تو کوچه ها می پیچید

میونه کوچه باغا بوی خدا می پیچید

اونایی که نداشتند از خوبی ها نشونه

دیدن که خوبی یاس باعث زشتی شونه

عابرهای بی احساس پا گذاشتند روی یاس

ساقه هاشو شکستند آدمهای نا سپاس

یاس جوون بعد اون تکیه زدش به دیوار

خواست بزنه جوونه اما سر اومد بهار

یه باغبونه دیگه

شبونه یاس رو برداشت

پنهون زه نا محرمها

تو باغ دیگه ای کاشت

هزار ساله کوچه ها پر می شه از عطر یاس

اما مکان اون گل مونده هنوز ناشناس

( فرید احمدی )

 

 شب هنگام وقتی پنجره ای رو به ماه باز است

در شعر هایم خدا می تراود

کاش اتاقی بود گلی

با یک در چوبی و دو پنجره

با پرده های چار خونه

که باز میشد رو به جنگل ابدی

با اتاق دنج زیر شیروونی

با سقف چوبی و گاهی بارونی

با نیم پنجره ای گرفته مه

که ما ببینیم بیرونو

هیچ چشمی اما

نبینه اون تو رو

غیر خدا   

برای نویسنده شدن نیست که می نویسم

می نویسم که در سکوت به این عشقی که شبیه هیچ عشقی نیست دست یابیم .

( کریستین بوبن )

 

ببرد از من قرار و طاقت و هوش     بت سنگین دل  سیمین بنا گوش

نگاری چابکی شنگی کله دار          ظریفی مهوشی ترکی قبا پوش

ز تاب آتش سودای عشقش                 بسان دیگ دایم میزنم جوش

چو پیراهن شوم آسوده خاطر          گرش همچو قبا گیرم در آغوش

اگر پوسیده گردد استخوانم            نگردد مهرش از جانم فراموش

دل و دینم دل و دینم ببرده است      بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش

دوای تو دواتی تو ست حافظ          لب نوش اش لب نوش اش لب نوش

 

شگفتا بی سر و سامانی عشق

به روی نیزه  سر گردانی عشق

ز دست عشق عالم در هیاهوست

تمام فتنه ها زیر سر اوست

در عشق رسیده ام بجایی

که نه وصل شناسم نه جدایی

از آنکه هر لحظه در چشم من است

به هر سو نگرم در نگاه من است

چگونه گویم از جدایی

او که در رگم جریان

 و در قلبم مکان دارد

چگونه گویم از دوری

اما آه از لحظه های جدایی

امان از ساعت های تنهایی

افکار مالیخولیایی

در میان جمع

 اما از جمع جدایی

چشم ها آماده رسوایی

حرف های پرت و پلا

تمرکز نداری ، کجایی ؟

پیش معبودی

پس نگو از فراغ و جدایی

 

خراب آباد دل بی مقدم تو

الهی هرگز آبادی مبیناد....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 14:8  توسط داریوش | 

 

خدایا آتش جان شعله ور کن دل آشفته را آشفته تر کن

بجانم اخگر عشق بر فروزان بسوزانم بسوزانم بسوزان

 

بیگانه ام کن از خویش دیوانه ام کن از عشق

در خون بکش بسوزان بیداد کن جفا کن

از آن دو چشم خونریز و آن قامت بلا خیز

شوری بجانم افکن هنگامه ای بپا کن

یکدم به مهربانی بگشا گره ز ابرو

سر نه به سینه من گیسو به ناز وا کن

 

عزیزی رفت پیش خدا و مازیار و کسری عزیز را تنها گذاشت

ما داغ فراق دیده بودیم ، افسانه غم شنیده بودیم

اما غم تو جانگداز است ، دردیست که قصه اش دراز است

( طالبی )

 به سراغ من اگر می آیی

تند و آهسته چه فرقی داره ؟

تو به هر جور دلت خواست بیا

مثل سهراب دگر جنس تنهایی من چینی نیست

که ترک بردارد

مثل آهن شده است

تو فقط زود بیا

 

گم میشم تو چشمات وقتی رو در رومی

چه سکوتی اینجاست چه شب آرومی

حال خوبی دارم من از این دلبستن

دورم از تنهایی وقتی هستی با من

واسه حال خوبم من به تو مدیونم

تو که لیلی باشی من برات مجنونم

( حسین رضایی )

 

می نویسم نامش اول از صفا    می نگارم نامه عشق و وفا

نا چشیده جرعه ای از جام او     عشق بازی میکنم با نام او

 

ای سرچشمه پاکی ها

ای پاک بگذار

صدا کنم نام عزیز تو یکبار

می سوزم از عطش صدا کردن و تکرار

نام عزیزیت

نام عزیزت

عزیز نامت

نام کوچکت

نامی ست برای بزرگان

نامی برای بزرگی

دم و باز دم در تلفظ نامت

تنفس دیگریست

فریاد عشق و سخاوت

حروف نامت

ساده و میان تهی

قلب هایی ایستاده بر ستونی استوار

در معنا بی همتا

با تو دوباره معنا شد

شکوه این نام

بگذار صدا کنم

یکبار

خدایا دل ز مو بستان به زاری       نمی آید ز مو بیمار داری

نمی دونم لب لعلت به خونم          چرا تشنه است با این آبداری

 

در فاصله ای که ما از هم داریم

این زندگی بر مبنای چه چیزی میگذرد

به وفق کی میچرخد این دایره

وقتی بیرون از این مدار

هر کدام همه عمر یا به دور خود گشته ایم

یا به دور دیگری که پیدا کنیم

هر آن چیزی که سال ها در راه گم کرده ایم

یا جا گذاشته ایم

مثل پوست مار

تکه ای از رویا را

که به دست کودکی به هوا رفت

 

من این شب زنده داری دوستت

پریشان روزگاری دوست دارم

نظر بازم ز هر گلشن گلی را

چو مرغان بهاری دوست دارم

ترا هم با همه نامهر بانی

عزیزم آری آری دوست دارم

به امید وصالت زنده ماندم

من این چشم انتظاری دوست دارم

به دامانت چو آویزم به مستی

ز خود بی اختیاری دوست دارم

برای دیدنت رخصت نخواهم

من این بی بند و باری دوست دارم

نمی گیرم به یک جا یکدم آرام

چو طوفان بیقراری دوست دارم

( معینی کرمانشاهی )

ما درون چشم ها  خورشید زندگی را یافتیم

 

بازم بارون و بوی تو

بازم ابرا و چشم من

بازم موهات زیر بارون

هوا رو پر کرده عطراشون

بازم رخسارت و بارون

مث شبنم رو گلبرگا

بازم میرم زیر بارون

بازم چتر خیال و وا کردم

از ته قلبم صدات کردم

نگاهت رو نگاه کردم

توی ابرای خیال انگیز

بازم دستاتو می بینم

مث یک جفت پرستو زیر بارون

که پر زد از تو دستامون

میچکد شیر هنوز از لب همچون شکرش

گر چه در شیوه گری هر مژه اش قتالی ست

مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد

نیت خیر مگردان که مبارک فالی ست

 

مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش       لیکن اش مهر و وفا نیست خدایا بدهش

دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی             بکشد زار و در شرع نباشد گنهش

من همان به که از او نیک نهان دارم دل         که بد و نیک ندیده است و ندارد نگهش

بوی شیر از لب همچون شکرش می آید     گر چه خون می چکد از شیوه چشم سیهش

چارده ساله بتی چابک و شیرین دارم          که به جان حلقه بگوش است مه چاردهش

از پی آن گل نو رسته دل من یارب              خود کجا شد که ندیدیم در این چند گهش

جان به شکرانه کنم صرف گر آن دانه در      صدف سینه حافظ بود آرامگهش

 

هرگز دلم نخواست بگویم هرگز

نیستی از طنین هرگز می آید

اما همیشه از ریشه همیشگی

رفتن همیشه رفتن

حتا در نرسیدن

همیشه رفتن

کیستی

که من اینگونه

با اعتماد

نام خود را به تو میگویم

*

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 20:21  توسط داریوش | 
 

 تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ، همت کن

و بگو : ماهی ها حوضشان بی آب است

 

ای آفریدگار

عشاق را سلامتی جاودان بخش

آنها چون آب چشمه گوارا و روشنند

آنها درون جنگل انبوه شعر

دنبال مرغ گمشده ای

پرسه میزنند

 

روز عشاق رسید

روز لبخند و گل و بوسه رسید

روز گل گفتن و دل دادن و پرواز به آفاق رسید

(والنتاین روز عشاق چهارده فوریه (بیست وبنج بهمن  )  -  سبندارمذگان روز عشاق( بیست و نه بهمن   

 

بجز از زمزمه عشق و محبت نشنید

آنکه از عالم عشاق دلش با خبر است

نکند فهم سخن آنکه بود منکر عشق

لاجرم بر دل او گفته ما بی اثر است

*

 

دیگر فاصله ات را نمی ترسم

که ماه از دور زیباتر

و دل از دور

نزدیکتر

* 

پلک وا کردم

سرم بر دامن او بود

قامت ایجاز زیبایی ،

شناور در مه سیّال عریانی

خاستم از جا

نشستم ، مات

سوزشی مطبوع در پهلوی چپ احساس میکردم

وهم بود آیا ؟

وهم روحانی ؟

یا سراب دام شیطانی ؟

خندهای مطبوع بر لب داشت

رنگ خوشه ی یاقوت

جامی از شیر و عسل بر دستهایم داد

جامی آرامش

جرعه ای نوشیدم امّا همچنان مبهوت

کیستی تو...؟

ـ من ؟

تو هستم ، پارهای از تو

نیمه ای از پیکر تو

نیمه ی من؟

نیمه ی تو ، جفت و یار تو

کشتزار تو....

لحظه ای دیگر سر انگشتان من ، ناباورانه

بر حریر گیسوان او ، شیاری از عطش

همراه با طرح نوازش ریخت!

دست او در دستهای من

حریق انگیخت...  (علیرضا طبایی)

 

ما داغ فراق دیده بودیم     افسانه غم شنیده بودیم

اما غم تو جانگداز است      دردیست که قصه اش دراز است

 

 

اگه دستات خاطـره هـامـو سـوزونده

اگه شـوقـی تو نـگـاه ِ شب نمـونده

اگه محـکـوم ِ یه رویـای دروغــم

اگه آواره ی این شـهر شلـوغـم

نمـی تونـم از چشای تــو جـدا شم

نمی تونم تــو رو دوست نداشته باشم

 *

 

میشه میشی بشن روزا

دم غروب مشکی بشن

مث شب سیاه

میشه مهتابی که میشه

شب چهارده

بدرخشن مث ماه

میشه نورانی که میشه

وقتی آفتاب می تابه

به روی رخ ماه

بشه رنگ زنبورا

که میریزن شهد گلا رو

توی کندوی چشا

میشه از زاویه دیدن هر لحظه نگاه

هر دفعه یه رنگو دید

میشه از راست میشی

از چپ سیاه

قهوه ای شکلاتی

گاهی وقتا عسلن

شیرین و روشن

گاهی وقتا رنگ بلا

گاهی وقتا آماده گم شدنی توی چشا

واسه پیدا شدن

توی اولین نگاه

یاد تو قطب را استوا میکند چه رسد به من

که زیر پیراهنم تو را پوشیده ام

حالا هر کجا میخواهی برو من تقدیرم را بر دایره تو نوشته ام

مهری رحمانی

 

به دو چشم تو که شوریده تر از بخت من است          که بروی تو من آشفته تر از موی توام

چشم برهم نزنم گر تو به تیرم بزنی                    لیک ترسم که بدوزد نظر از روی توام

زین سبب خلق جهانند مرید سخنم                           که ریاضت کش محراب دو ابروی توام

تو مپندار که از این در بسلامت بروم                         که گرم تیغ زنی بنده بازوی توام

سعدی از پرده عشاق چه خوش میگوید                 ترک من پرده برانداز که هندوی توام

 

از بخت خوب تو

چه خوشبخت است شعر من

ستاره پوش شب بی ستاره ها

  م. ر.

 با تمام زیبائیت

که تشبیه ات کنند به ماه

من می گویم ماه نه

هلال ماه

که نیل می کنی به قرص ماه

تا تکامل زیبائیت به بدر

چند طلوع و غروب دیگر

 

از دست کمان ابروی تو در شهر

دل نیست که در بر چو کبوتر نتپیده است

 

چه زود میگذرد لحظه هایمان با هم

دقیقه های خوش آشنایمان با هم

تو رفته ای و من این را به چشم خویش دیدم

میان فاصله ها رد پایمان با هم

تمام فکر مرا این سئوال پر کرده

که فرق میکند آیا خدایمان با هم

دعای یکنفره استجابتش دیر است

بیا مگر که بگیرد دعایمان با هم

قبول کن پس از آن روز و آخرین دیدار

کمی عوض شده حال و هوایمان با هم

برای اینکه بفهمی چه می کشم ایکاش

عوض شود دو سه ثانیه جایمان با هم

مهرداد بابایی

 

به فالگــــیر بــِگو

خط عـُــــمر من کــَف دسـت هایـَم نیست

رد پاهـــــــای او را نــِــگاه کند

Fatemeh

 

یک نفر از كوچه ي ما عشق را دزديده است
اين خبردركوچه هاي شهر ما پيچيده است

دوره گردي در خيابانها محبت مي فروخت
گويا او هم بساط خويش را برچيده است

عاشقي مي گفت روزي روزگاران قديم
عشق را از غنچه هاي كوچه باغي چيده است

عشق بازي در خيابان مطلقا ممنوع شد
عابري اين تابلو را دورميدان ديده است

مي روم از شهر اين دل سنگهاي كور دل
يك نفر بر ريش ما دلريشها خنديده است

از بلاگ عشق یواشکی در میزنه

 

از خواب چهل ساله خود پا شده ام

گم بودم و دوباره پیدا شده ام

ای حس شکوهمند غمگین شگفت

امروز چقدر با تو زیبا شده ام

 

 او که بود آن زن که گفتی بوسه اش          کوره گرم است و میسوزد ز درد

گفتم از چشمش بگو گفتی به چشم            چشم هایش می فروش دوره گرد

او که بود آن زن که گفتی سینه اش        همچو دریاهاست لرزان پر خروش

گفتم از نازش بگو گفتی به چشم                دیر یاب و دیر رام و دیر جوش

او که بود آن زن که گفتی طره اش             شب بگو بو بگو شب بو بگو

گفتم از رازش بگو گفتی به چشم                  سوزدم لب گر بگویم راز او

او که بود آن زن که گفتی گونه اش          همچو گلریز بهاران تازه است

گفتم از رنگش بگو گفتی به چشم         من چه گویم رنگ را با حال مست

سال ها در جستجوی ناشناس          هر که را دیدم به خود گفتم که اوست

هر چه موج باده دیدم در سبو              گفتم آری چشم آن بیگانه خوست

خسته در یک روز گرم سال پیش          دختری دیدم که چون او می نمود

از تو پرسیدم نگفتی لیک  من                    آه... دانستم آن دختر که بود

ناشناس

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 0:41  توسط داریوش | 
شمس و قمرم آمد  سمع و بصرم آمد ....

من برای آن مبعوث شدم

که کرامت های انسانی را باس دارم

محمد ( ص )

راه دهید یار را آن مه ده چهار را

کز رخ نوربخش او نور نثار می رسد

 

مرا به کودکی ام برد

جنگل برشته پاییز

با زیبایی غمگین

و شال شعله ور

بر شانه های خیس

(احمد بیگی)

برای تو می نویسم

از تو می سرایم

ای همه شعر و اشعارم

ای مقدس چون کلامم

واژه ها و کلمه های عشقم تویی

با هیچ کلام قابل سنجش نیستی

ای رویای من

شعر و ترانه ام تو هستی

ای زیبای من

زیبایی نهان و آشکار تو

آشکار و نهان است در شعر من

ای زیبا

که با زیبائیت دل ها را به زانو آوردی

و من که به سجده شکرم

ای عشق لامکان من

ای عشق لامحال من

به عشق تو نفس می کشم

 

دل عاشق به پیغامی بسازه

خمار آلوده با جامی بسازه

مرا کیفیت چشم تو کافیست

قناعت گر به بادامی بسازه

 

من از آن روزی که در عشق تو دستی داده ام

بوده ام سر خوش که دل با ترک مستی داده ام

سینه ام گردیده از مهر رخت آتشکده

کاختیار خویش با آتش پرستی داده ام

کشور دل را کنم تا فتح با شمشیر عشق

لشکر ما و من از هر سو شکستی داده ام

 

سرم شد قفس خیال تو

تا که پر زد پرنده خیالت بسرم

 

چهره رخشانتان

عطر گیسوانتان

این صدا

کوپ کوپ قلب من

تاب و تب کیست

تو ، شهر ، غروب یا من ؟

غروب در کدام نقطه به آخر می رسد

شهر کجا آغاز می شود

تو کجا آغاز می شوی

من در کدام نقطه به آخر میرسم

کجا آغاز میشوم ؟

 

عشق بازیچه مپندار و به عشاق مخند

این حسابی ست که با آن دو دو تا نتوان کرد

خداوندا

ای مظهر آفرینش

در ازل آدم آفریدی

از روحت در وی دمیدی

از دل آدم ، حوا آفریدی

گویی که روحت شد دو نیمه

دو نیمه از خدایی که تو هستی

دو نیمه از آفرینش

مکدر گشتی از این جدائی

به قصد وصل نیمه ها

عشق آفریدی

دردل حوا و آدم جای دادی

به یمن و جذبه عشق

پیکر هاشان یکی شد

مکرر کردی این عشق

تا روح هاشان یکی شد

به اوج عاشقی

حوا به آدم بازگشتی

دوباره نیمه ها شد روح واحد

که تو هستی

شد خدا

شد آفرینش

که تو هستی

 

گر چه دانم آسمانت کردست بلای جان ولیکن

من بجان خواهم ترا ای عشق ای بلای آسمانی

 

مرا میگوید آئینه گذشتست ایامم

نشد ممکن به گذشت ایام تمکینم

که از ایام دیرینم

بگوید تا ابد عاشق ترینم

چنان که خود را هم نمی بینم

کجا رفتست چشمانم

به دیدار چشمانش سخنگوی سیه مژگان

که هر شب کتابی را بخواند به بالینم

کجا رفت است لب هایم

که گویم که از عشقت بی شکیبم

کجا رفت است لب هایش

که گوید هر چه می خواهی طلب کن که شیرینم

کجا رفت است آرزوهایم

که هر هزارش را با دوست بنشینم

 

چشمانت را گشودی که شب در من فرود آمد

 

چی داری توی چشمات

که همه رو شاعر کردی

چی داری توی قدم هات

که همه هم قدمت میشن

توی خیال

چی داری تو بوی موهات

که همه رو گیج کردی و مات

 

ای دخت گل ای یاسمین   ای اسوه زن در زمین

مریم گل آرای مسیح از ژاله تو  باغ نجابت خرم از آلاله تو

 

بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد

یا آنکه گدایی به محبت شده باشد

خود بینی و خود خواهی اگر آئینه عشق است

بگذار که آئینه عبرت شده باشد

شرمنده عشقیم و دل منجمد ما

جا دارد اگر غرق خجالت شده باشد

مقصود من از عشق نه این حس مجازیست

ای عشق مبادا که جسارت شده باشد

 

کرشمه تو به دوران فسانه شد چندان

که آشنای تو را نیز در گمان انداخت

 

کتاب می خوانم

تو در آنی

ترانه می شنوم تو در آنی

نان می خورم در برابرم تویی

کار میکنم

می نشینی و چشم در تو می دوزم

ای همیشه حاضر در من

با هم دیگر سخن نمی گوییم

صدای همدیگر را نمی شنویم

 

ای دوست صلاح است که ما عشق ببازیم

چون عشق متاعی ست که اندوختنی نیست

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 1:13  توسط داریوش | 
 

ای طالب آواره براین کوی گذر کن / معشوق تو اینجاست بیا ترک سفر کن

هر جا که دلیست در غم تو

بی صبر و قرار و بی سکون باد

 

از شعر و استعاره و تشبیه برتری 

با هیچکس جز تو نسنجیده ام تو را

هر گل به رنگ و بوی خودش میدمد به باغ

من از تمام گلها بوئیدم تو را

 

 نبودنت را با ساعت شنی اندازه میگیرم....    یک صحرا گذشته است

زیر گنبد کبود

دل تنگ نشسته بود

گاهی وقتا توی جمع

بیشتر وقتا تنها بود

چار پنج دهه تپیده بود

گاهی هم رمیده بود

سر دست روزگار

در عشق و بسته بود

سنگ شده بود

با محیط دور و برش

همرنگ شده بود

روزا و شباش

همه یکنواخت و یکرنگ

                                                                                

سرد و بی فروغ بی رنگ

سنگ شده بود

اما مرده نبود

یکی از اون روزای داغ تیر

که خورشید اومده بود روی زمین

قدم میزد

سنگارو از سر راهش با توک پاش کنار میزد

نور و گرماش همه رو خیره میکرد

دلسنگ قصه ما قاطی سنگای دیگه

توک پایی نصیبش شد و از جا پرید

تا اونروز خورشید و

اینقدر نزدیک ندیده بود

همون تابش اول کافی بود

واسه دل دادن سنگ

یه نگاه هم کافی بود

چه میشد اگر عشق پر از گل می شد     میان چمن زار گیسویت                               

که می داند جانم به جان شما بسته است      و با عشق حاضر به هر جایم

 

خواب دیدم دیشب آن مه در بر من جای گرفت         وین لب مشتاق صد ها بوسه ز آن لبها گرفت

آنچه دل می خواست برگیرد ز اهلش سالها                دیشب اندر خواب آنرا از لبش یکجا گرفت

بستری از گل مهیا کردمش تا همچو ماه                      با خرام و عشوه جای در بستر گلها گرفت

در گلستانی پر از گل در کنار جویبار                 من ز دست یار و یار از دست من صهبا گرفت

جای دارد گر بدرد پیرهن بر من رقیب                    کاینچنین کار من در عشق ورزی بالا گرفت

چون به بیداری میسر نیست ایدل وصل یار               تا که بتوان بوسه از آن لعل شکر خا گرفت

مغتنم بود اینچنین خوابی معبنی را که دوش               داد خود را از آن پری در عالم رویا گرفت

معینی

 

 خداوندا   چنین درخت دلنشان    تازه بهار و گل فشان

حیف بود که سایه ای بر سر ما نگسترد

                                                                                                                                             

من تا وقتی تو در کنار رودخانه نشسته ای

کنارت می نشینم

اگر بروی بخوابی

جلوی در اتاقت می خوابم

اگر به دور دست ها بروی تو را دنبال می کنم

تا اینکه به من بگویی برو

آن وقت می روم

ولی تا زنده هستم

از دوست داشتن تو دست نمی کشم

 

از دست کمان ابروی تو در شهر

دل نیست که در بر چو کبوتر نتپیده است

 

سال دوم حیات

آغاز تکلم اطفال

و بیست

آغاز سخن گفتن چشم ها

سخن کودکان زبان مادری

گویش چشم ها زبان دل ها

آن یک نیازمند گوش ها و مغز ها

این یک از راه دیده به قلب ها

حس در تکلم با آواها

شوق چشم ها در برق نگاه ها

ادای ریا ممکن در زبان ها

پنهان نمی شود راز چشم ها

زمین دنیای فاصله ها ست
هر چه بیشتر می اندیشم ٬
دورتر می شوی
دوری که همین نزدیکی هاست

 

دوش دیدم دلبر سیمین عذار تازه ای

زلف و خالی جالب و چشم خمار تازه ای

آنچنان از دیدنش رفت از دلم صبر و قرار

با شکنج زلف بستم قرار تازه ای

چشم جادویش ز قتل عاشقان پروا نداشت

هر قدم میکرد آن دلبر شرار تازه ای

با که گویم قصه این درد بی درمان که باز

برده از من تاب زلف تابدار تازه ای

بر سر کوی نگار تازه ای ماوا گرفت

هم امیدی هم دل امید وار تازه ای

هست در حسن و وجاهت بین خوبان کم نظیر

در حقیقت هم به خلقت شاهکار تازه ای

بعد از این با عشق آن زیبای شهر آشوب من

میکنم آغاز روز و روزگار تازه ای

دیگرم از سختی سرمای بهمن باک نیست

دارم اندر سایه زلفش بهار تازه ای

سینه ام شد از شرار عشق چون آتش فشان

تا که بر جان من افکند شرار تازه ای

واژه های تازه با چشم خمار و یار مست

بی تناسب ، لیک باشد ابتکار تازه ای

عشق

تنها یک تب است

اما مسیوزاند و

دوا ندارد 

رمز ها چون انار ترک خورده

سینه شکسته اند

جوانه شور مرا دریاب

نورسته دیر آشنا

گلبرگ سنگینی زنبور را انتظار میکشد

و پهنه چشمانم که جولانگاه تو باد ...

 

ای دیر بدست آمده بس زود برفتی 

آتش زدی بر من و چون دود برفتی

 

فصل بلند چشم تو در چهار فصل سال

در چشم من بهار ترین فصل زندگیست

من با بهار چشم تو بیدار مانده ام

فصل بلند چشم تو سبز و شکفته باد

 

چترها را باید باز کرد

بالای سر آن نازنین نگاه داشت

زیر باران رفت آنگاه

او غرق زیبایی مه و باران

من محو نگاه او  زیر باران

ناگاه رعدی زد و افسوس

خیال بود

معبود زیر چتر و

من زیر باران

 باد سر به میله های سرد زندان میزند

 آسمان گلگون تر از چشم تبداران میزند

موج گویی خواب را پریشان میکند

 امشب در من از دریا پریشان تر کسی ست

کز خیالش لرزه بر ابر و باران میزند

گریه مستانه اش در بزم هشیاران چرا

نم نم باران خوشست وقتی به مستان میزند

آه این مردی که در من میخروشد کیست کیست ؟

رسته از بندی در انبوه گرفتاران می زند

پرده را پس می زنم مرغابیان پر می زنند

گوشه ای از آسمان در زیر باران

آبی میزند ...

 

گر دست رسد بر سر زلفین تو بازم

چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم

زلف تو مرا عمر درازست ولی نیست

در دست سر مویی از آن عمر درازم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 10:43  توسط داریوش | 
 

نگویمت که ز رخ دلبرا حجاب انداز

عنایتی کن و از دیده ام نقاب انداز


وحشت از عشق که نه ، ترسم از فاصله هاست


وحشت از غصه که نه ، ترسم از خاتمه هاست


ترس بیهوده ندارم ، صحبت از خاطره هاست


صحبت از کشتن ناخواسته عاطفه هاست


کوله باری پر از هیچ ، که بر شانه ماست


گله از دست کسی نیست 

مقصر دل دیوانه ی ماست


پدر
همیشه می گفتی عاشق

یا شاعر می شود

یا ستاره شناس

من عاشق شاعر شدم

از وقتی ستاره شناس شدم

 

قصد جان است طمع در لب جانان کردن / تو مرا بین که در این کار بجان می کوشم

 

منحنی قلب من، تابع ابروی توست

خط مجانب بر آن، کمند گیسوی توست

حد رسیدن به تو، مبهم و بی انتهاست

بازه تعریف دل، در حرم کوی دوست

چون به عدد یک تویی من همه صفرها

آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست

گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست

بی تو وجودم بود یک سری واگرا

ناحیه همگراش دایره روی توست

پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو

هشترودی

 

جان فدا کن در ره جانان وفا این است و بس /  پا ز سر نشناس درز کویش صفا این است و بس

 

در جهان ممکنات تو مادرم بودی

تو برای ماندن رفتی

و من برای رفتن ماندم

بعد ها هم سن و سال هم شدیم

خواهر غمخوار ماه

مرهم و شفا

تو برای رفتن مانده بودی

و من

مجبور به ماندن

بی دلیل همین رفتن ها

حالا دیگر دیر است دخترم

در انتهای این همه نا ممکن

چه رفتن به راه

چه ماندن به ماوا

زندگی همین است دیگرم

همیشه اتفاقی بی گاه

پیش از تو به منزل می رسد

باید بسیار زیسته باشی

تا مرده نباشی بسیار

حتی به موسم بی گاه

 

در جوانی ز چه پرسی که چرا پیر شدم / دیدم آن قامت دلجوی و زمنگیر شدم


همین دلتنگی های فصلی

همین دلشوره های بی خودی

همین لبخندهای گاهی به گاهی

همین چشم های خیس یواشکی

همین لجبازی های شبیه بچگی

همین بغض های بیقرار

همین دلهره های مشکوک

اصلا همین نوشته های خط خطی ؛

همه‌ی این ها عشق است

خود ِ خود ِ عشق است

سختش نکن!

عشق همین اتفاقات ساده است

 

دلبستن و انتظار و دوری / مشتاقی و اینهمه صبوری

 

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست

 

با شاهد و شوخ شنگ و با بربط و نی

کنجی و فراغتی و یک شیشه می

چون گرم شود ز باده ما را رگ و پی

منت نبریم یک جو از حاتم طی

?

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 1:14  توسط داریوش | 

 

ای آنکه دستم را گرفته ای     هر که هستی

   بدون یک چیز        همه چیز بی فایده است

 

گوشه نــدارد که یـک گوشه اش بنشینم

  و نفسی تــازه کنم

گــرد گــرد است

  این زمین

  این روزگار

                    

 هنوز تو قصه ها بودم که با تو آشنا شدم        که از تو قصه ساختم و تو قصه ها رها شدم

هنوز تو قصه ها بودم که قصه عاشقانه شد                که زیر چتر تو ترانه هام ترانه شد

جدا شدم از این همه رها شدم تو اسم تو         همین که خواستمت نشد رها شم از طلسم تو

همین که خواستمت نشد غریب کوچه ها نشم            نشد برای دیدنت تو قصه ها رها نشم

رها شدم تو قصه ها نوشتم از تو هر سفر        اما نشد یکی بشیم که قصه قصه بود و بس

نه قصه حرف منو زد نه آئینه اشک منو دید     هنوز تو قصه ها بودم که قصه مون بسر رسید

 

 نمی گویم به وصل خویش شادم گاه گاهی کن  / بلا گردان چشمت کن مرا گاهی نگاهی کن

 

خداوند

استاد آفرینش

آئین عشق و دلدادگی

بر نوع بشر ارزانی داشت

سرشار از عطوفت و شادی

سرور و اشتیاق

و همه عشق آسمانی

که همانا وجود پروردگار است

این پیوند مقدس ناگزیر را

که پیوند میدهد مرد و زن را

اگر نبود نبودیم هیچیک از ما

اگر عمیق ترین احساسات خود را کاوش کنیم

می توانیم آنرا تجربه کنیم

تامل کن بر آن لحظه اعلی

یکی پا پیش می نهد

و دیگری مشتاقانه آغوش می گشاید

بهره ای از سر و راز دارد

این عطیه الهی

عشق الهی

 

فتح دل در خورد توپ زلف تیپ چشم نبود / با چنین قدر و قوا قصد کشور گشایی داشتی

 

این همه نقش عجب در همه عالم از اوست       وین خیالی که مجسم بود و خرم از اوست

چشم از او نور از او قدرت بینایی از اوست        نظر و منظر از او بینش و بیش و کم از اوست

رای از او قوه از او فعل از او راه از او                        رفتن و آمدن و هر قدم و مقدم از اوست

نوربخش این دم گرمی که تو داری از کیست ؟               با تو میگویم اگر گوش کنی اینهم از اوست

 

 کاشکی میشد خواب ببینم خواب گلای رازقی خواب روزای بارونی  خواب شبای عاشقی

 

بازم بارون و بوی تو

بازم ابرا و چشم من

بازم موهات زیر بارون

هوا رو پر کرده عطراشون

بازم رخسارت و بارون

مث شبنم رو گلبرگا

بازم میرم زیر بارون

بازم چتر خیال و وا کردم

از ته قلبم صدات کردم

نگاهت رو نگاه کردم

توی ابرای خیال انگیز

بازم دستاتو می بینم

مث یک جفت پرستو زیر بارون

که پر زد از تو دستامون

حاصل عشق مترسک به کلاغ

مرگ یک مزرعه است

 

آفرین بر نفسش دست مریزاد به عشق

که چنین کرد به چشمان تو پابند مرا

بی خبر آمد و کرد از همه جا بی خبرم

از تو نام تو یاد تو آکند مرا

تن سرما زده ام باغ شد و فروردین

تا به لبخند تو پیوند زد اسفند مرا

جاده ها در شب تاریک به راه افتادند

تا به روزی که تو باشی برسانند مرا

تا به روزی که شب و جاده و آواز چقدر

میکشد عشق به دنبال تو تا چند مرا

گر چه توفان شد و بی واهمه پرکند مرا

و در این غربت و در راز همه افکند مرا

*

یک سر مو در همه اعضای من   نیست به فرمان من ای وای من

 

خداوندا

فاصله بین ما یک دنیا

نیست

یک دریاست

قایقی باید ساخت

به بلندای امواج

یا شنا کرد باید

نه قایق نه شنا

تنها دل

دل به دریا باید زد

یا غرقه در دریا

یا ساحل امن نجات

گلای باغچه باید آفتاب باشه تا بشکفن

شما همون گلید   که آفتاب باشه یا نه

همیشه در حال شکفتنید

 

می نوشتم عشق دستم بوی شبنم می گرفت

می نوشتم شعر یک توده شقایق بود

می نوشتم شاعری سر در گریبا ن غروب

میسرودم یک غزل باران دمادم می گرفت

می کشیدم نقش باران روی پلک داغ باغ

می گذشتم از گلاب کوچه اردیبهشت

بوی گل های اشارت در پناهم می گرفت

میرسیدم تا لب دریا نگاهم موج بود

انتشار آبی امواج را غم می گرفت

با تو می گفتم فقط از ابرها

یک قلم یک دفتر بی نام عالم میگرفت

 

با که گویم ذوق رفتن نیست کس را در طریق

ورنه راه عشق آسان است و مقصد دور نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 0:15  توسط داریوش | 

طالب ساحل نشد مستغرق دریای عشق

نیست عاشق آنکه در جستجوی ساحل است

 

با تو احساسم پر از اشک و بلور گریه هاست

با تو روحم رنگ احساس لطیف برکه هاست

بیقرار عشق دریا گشته ام در این کویر

آن که از روحم به من نزدیکتر آری خداست

حکمت شعار

 

غمی در سینه دریا نهفته است که میخواهد بر افشاند به ساحل

   چو میبیند که ساحل ژرف خفته است نگه میدارد آنرا باز در دل

بجان ساحل آشفته اما غمی دیگر در دوزخ گشاده است

شفا میخواهد از آغوش دریا ولی چون مرده ای بر جای فتاده است

کنار هم دو سرگردان دو غمناک خبر از درد یکدیگر ندارند

یکی را آرزو آب و یکی خاک دریغا عشق را باور ندارند

 

ترا میخواستم تا در جوانی

نمیرم از غم بی هم زبانی

غم بی همزبانی سوخت جانم

چه میخواهی دگر زین زندگانی

 

 وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرو

این میکشد به زورم وان میکشد به زاری

تو نه

تنها تو نه

همه فرشتگانی که چون تو اند

لایق بهترین هایند

چون تو با دو دست

بجای دو بال فرشته

تو آری

تنها تو آری

فرشته فرشتگانی

با دو بال زر نشان

 با دو بال زر نشان   آمده از دور دست آسمان

تا که دارم روز و شب نام تو را من بر زبان

مه فشاند نور و پاشد عشق در رگ های من

 

 نخستین گام در میدان عرفان            طلب باشد طلب باشد طلب ای طالب آن

به منزل گاه دوم عشق باید                     که تا یابی نشان از مهر جانان

به منزل گاه سوم معرفت هست            که با آن پی بر ی بر راز پنهان

به منزل گاه چهارم بی نیازی ست      که استغنای جان یابی به دوران

به منزل گاه پنجم نور توحید                   بتابد برویت از عالم جان

به منزل گاه ششم حیرت آید         نصیب دل که گردد عقل حیران

 

چون ابرها سپید و آرام از مرز ها گذشتم تا به عشق تورسیدم

 

حوا کنارمی و

من اینهمه محتاج هوا

 با منی و

من اینهمه تنها

یادت هست با هم و

زمزمه ها و ترانه ها

زیر باران و

عاشقانه نگاه ها

یعنی دروغ بود

اون همه ادعاها

توی این همه سال ها

حالا دوباره

شعر و ترانه ها

قطره قطره اشک و

عشق در نیمه شب ها

تو هستی

اما من 

هنوز تنها

نقطه به نقطه خط به خط  صفحه به صفحه برگ به برگ خط رد پای توست سطر سطر دفترم

 

این ساحل خسته را تو پیدا کردی

این موج شکسته را تو بر پا کردی

من خامش و خسته بودم ای عشق

مرداب دل مرا تو دریا کردی

بدرود عزیزم

بدرود

چگونه بدرود

تو اینجایی

در سینه ام

بدرود بدون فشردن دستی

یا گفتن حرفی

بدرود تا شعر و ترانه ای دیگر

حالا که دیدار ما در شعر است

بدرود تا بوئیدن گلی دیگر

حالا که دیدار تو بوئیدن گل هاست

بدرود تا آسمانی دیگر

بدرود

چگونه بدرود

که تو اینجایی

در سینه ام

 

عاشق به تو کرده است دل پیر و جوان را

آنکس که به تو دلبری پیر و جوان داد

زیبایی گفتار و فریبایی رخسار

مرغ دل و جان را به هوایش طیران داد

 

تو چون خورشید پاییزی نگارا  که زیبا و غم انگیزی نگارا

 ..

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 18:44  توسط داریوش | 

نگارم هر نفس در جلوه نقش تازه ای دارد

خدایا شیوه افسونگری اندازه ای دارد

 

اگر عشق بیاموزدم سرودن را

غزل غزل بسرایم پرنده بودن را

مبین کنج قفس دست و بال من بسته است

به سینه می فشرم میل پر گشودن را

 

تو محیط و من محاط

من متغییر چشاتم

تو قلمرو ثبات

من پی مکمل و

تو در عین کمال

من که مبهوت تو و

تویی در اوج جمال

تا دلی خون نشود لایق بی چون نشود

نشود لایق بی چون تا دلی خون نشود

 

 چه گرمی و چه خوبی شرابی چه هستی ؟

بهاری گلی ماه تابی چه هستی که آتش بجانم کشیدی ؟

سرود خوشی ؟ شعر نابی ؟ چه هستی ؟

که شیرین نشستی به تخت وجودم

 غمی ؟ التهابی ؟ چه هستی ؟

فروغی که از چشم من گریزی

ای همه خوبی

خوابی ؟ سرابی ؟ چه هستی ؟

عطر بهار نارنج یا از نسل پری های آبی ؟

از تو می پرسم خوب خاموش

چه هستی ؟

 

میبود بجان مرغ دلم عاشق صیاد

هرگز بسوی دام پی دانه نیامد

 

مرا میخواستی تا شاعری را ببینی روز و شب دیوانه خویش

مرا میخواستی تا در همه شهر ز هر کس بشنوی افسانه خویش

ترا میخواستم تا از دل من بر انگیزی نوای بی نوایی

به افسون ها دهی هر دم فریبم به دل سختی کنی بر من خدایی

ترا میخواستم تا در غزل ها ترا زیبا تر از مهتاب گویم

تنت را در میان چشمه نور شبانگاهان مهتابی بشویم

ترا میخواستم تا پیش مردم ترا الهام بخش خویش خوانم

ببال نغمه های آسمانی ببام آسمان هایت نشانم

ترا میخواستم تا بخوانی هر زمان در دفتر من

غم شب تا سحر بیداریم را

 

نکته ای بگویم خال آن مه رو ببین

عقل و جان را بسته زنجیر آن گیسو ببین

به تو که نگاه می کنم

اولین چیزی که می بینم

رشته ایست بس زیبا و بی همتا

از دره ها و صخره ها

عمیق و ستیغ

از سنگهای آذرین آتش فشانی

از دوران سوم زمین شناسی

که تا امروز پا بر جایی

بافت سنگ هایت کنگلو مرا

که هرگز در جریان تند آبها

فرسایش نمی آبد محلول هم نمی شود

تا گواراترین آشامیدنی دنیا

محصول آبخیز تو باشد

از زینت بی نیازی

لیکن برف زینتی است

برای سحر انگیز شدنت

و ابر

برای آنکه بغارت برند دل

زلف آورند و بر سر رخسار کج نهند

 

مدتی کشمکش افتاد میان من و دل            تا شد از پرده برون راز نهان من و دل

هر شبی من ز بلای دل و دل از غم تو           تا سحر گاه بلند است فغان من و دل

من و دل مدتی آواره گیتی بودیم                     آخر افتاد به چنگ تو عنان من و دل

جز تو ای عشق که از هر دو زبان با خبری         کسی آگاه نباشد به زبان من و دل

دل به زلف تو گرفتار و من اندر پی دل            میکشم ناله و خلقی نگران من و دل

شانه بر زلف مزن دست بدار از شوخی      که بود بسته به این سلسله جان من و دل

جستجویی بسر کوی بتان باید کرد                  تا بجویند در آن خاک نشان من و دل

دلم از دست ببردی و جدایی کردی              بتو ای دوست نه این بود گمان من و دل

 

مجذور من و تو

داخل پرانتز

زیر رادیکال

ببخشید مزاحم شد

اشتباه مزاحم شدم

اصلا" چرا مزاحم شدم

کاش مزاحم نمی شدم

خیلی بد شد مزاحم شدم

دیگه مزاحم نمی شم

راستی صبر کن

حالا که مزاحم شدم

یه چیزی بهت بگم

میخواستم بگم

دوستت دارم

 دیگر نمی نویسمت

هر کس به چشمهایم نگاه کند

تو را خواهد خواند

 

مست بگریز و شبی تار به سر وقت من آی

تو که تابنده تر از ماه شب چاردهی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 20:12  توسط داریوش | 
 

بیهوده مزن حلقه به در

 که در مامن عشاق بر بارگه عشق مگر بام و دری هست

 

ندارم دست از سر اگر سر میرود در سر

از آن دارم هوای او که او دارد هوای تو

*

چیزی گم است در من از آرزو فراتر

مانند جان شیرین از آن نیز پر بها تر

در جستجوی اویم یا در سراغ اکسیر

من هر چه خسته پا تر او نیز پر بها تر

گاهی که در نگاهی می بینمش شگفتا

من سنگ می شوم او از لحظه ها رها تر

حس میکنم هم اینک گم گشته من اینجاست

اینسان که گشته ام من از لال بی صدا تر

حال مرا ببینید باور کنید که این اوست

جز او که میکشاند من را به نا کجا تر

گمگشته من ایکاش میشد تو باشی ای عشق

سر خود نمی پسندم درد از تو بی دوا تر

معیار عاشقی چیست آیا هنوز باید

با درد و داغ این راز گردید آشنا تر

گفتی که بگذر از من از خویش هم گذشتم

شاید سراغ نداری از من خوش آزما تر

 

حوایی

هوایی

هر کدامی

محتاج توام

 بی تو ناقصم

 

طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک

چو درد نبیند که را دوا کند

 

همرنگ گونه های تو مهتابم آرزوست      چون باده لب تو می نابم آرزوست

ای پرده پرده چشم تو باغ های سبز      در زیر سایه مژه ات خوابم آرزوست

دور از نگاه تو بی تاب گشته ام          بر من نگاه کن که تب و تابم آرزوست

تا گردن سپید تو گرداب راز هاست       سر گشتگی به سینه گردابم آرزوست

تا وارهم ز وحشت شب های تار         چون خنده تو مهر جهان تابم آرزوست

 

تو باد و شکوفه و میوه ای

ای همه فصول من

بر من چنان چون سالی بگذر

تا جاودانگی را آغاز کنم

زمستان به این زیبایی

البرز پر برف

بالای سر آسمان آبی

با آفتاب درخشنده

زمین فرش با برگ های طلایی

رودخانه از ذوب برف جاری

میشنوم صدای این جاری شدن را

و به هم پیوستن را

حتی از اینجا

تا کجا تشنه ای سیراب شود

از این جاری بودن و پیوستگی

پرسید کدام راه نزدیکتر است

گفتم به کجا

گفت : به خلوتگه دوست

گفتم : مگر فاصله ای می بینی بین دل و آنکس که دل خانه اوست

 

من و تو نیمه ای از روح مان کم

دو تنها و دو سر گردان عالم

غریبی بیشتر از اینکه یک عمر

من و تو زندگی کردیم بی هم

 

من و تو بی قرار بی قراری

برای هم دو عکس یادگاری

تمام روز بی تابیم و بی خواب

به امید شب و شب زنده داری

 

من و تو این هجا را می شناسیم

زبان واژه ها را می شناسیم

سکوت از جنس فریاد است اینجا

چه خوب این هم صدا را می شناسیم

 

پنجره از شادی و شوق پرده ها رو کشیده بود

اون طرف بارش برف

اینطرف گلدون پشت پنجره

پنجره و گلدون گل

نگاشون به آسمون با هم دیگه

همه جا از برفای تند و یواش

سفید میشد و یواش یواش

آخرین باری که پنجره برفو دیده بود

خیلی روزا گذشته بود

کاش هیچوقت آفتاب نشه

روزای برفی هرگز تموم نشه

غروب نشه

تا بیاد پشت پنجره کلدون گل

ز چشم شوخ تو جان کی توان برد

که دائم با کمان اندر کمین است

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 1:48  توسط داریوش | 

تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک

باور مکن که دست ز دامانت بر دارم

 

من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق

چار تکبیر زدم بر هر چه که هست

*

 

در آن هنگامه دیدار و پرهیز

رسیدم عاقبت آنجا که او بود

چه گویم از که گویم با که گویم

که این دیوانه را از خود خبر نیست

به آن لب تشنه می مانم که ناگاه

به دریایی در افتد بی کرانه

مپرسید ای سبک باران مپرسید

مرا با عشق او تنها گذارید

غریق لطف آن دریا نگاهم

مرا تنها به این دریا سپارید

 

رنگ صلح چشمهايت 

دهان تنهايي ام را آب مياندازد

نمی گم بی تو میمیرم

نمی گم بی تو می ایستد قلبم

نمی گم نفس هایم از شماره می افتد

نمی گم بی تو می لرزد وجودم

نمی گم بی تو تار میگردد نگاهم

نمی گم تنگ می گردد گلویم

نمی گم همه غم های عالم

می نشیند در صدایم

نمی گم بی تو روز را شب

و شب را روز پندارم

نمی گم بی تو

بی انگیزه میگردد قدم هایم

نمی گم بعد از تو بی تو

کجا رفتست افکارم

فقط این را بگویم

که می دانم که بی تو

تفاوت از زمین تا آسمان است

تا با تو

ممنوع نيستي كه بچينمت

اين جا هم كه بهشت نيست

 وسوسه ي چيدن رها نكرد ؛ رهايت نميكند

بچين ! ممنوع منم كه بچيني ام
 !


لب من از ترانه میسوزد

سینه ام عاشقانه میسوزد

پوستم میشکافد از هیجان

پیکرم از جوانه میسوزد

هر زمان موج میزنم در خویش

 دل گمراه من چه خواهد کرد

با نسیمی که از آن

می ترواد بوی عشق کبوتر وحشی

نفس عطر های سرگردان

دل گمراه من چه خواهد کرد

با بهاری که میرسد از راه

با نیازی که رنگ میگیرد

در تن شاخه های خشک و سیاه

             فروغ فرخزاد 

 

در زمانی دور بس دور

ببش رویم

 دو از هم جدا راهی

می گویم و می کشم آهی

و من راه کمتر پیموده را گرفتم در پیش

و تفاوت از همین بود نه بیش

 

راهم به تو دور است و

روحم بسوی توست روانه

قلبم به تپش

با تپشش

قلب تو را هست نشانه

دل در گرو خاطر یار و

به خیال تو

او راست بهانه

تیریست که از چشم و

ابروی تو گشتست کمانه

با هر نفست شعر و

رایحه گیسوی توست پر زترانه

 

خداوندا او کیست      که رویای شیرین من است     آنکه بندی بسته ام

از نگاه او به قلب خسته ام      آنکه میخواند از نگاهم راز دل     از لب خاموش من آواز دل


 

همه گلبرگ تبسم همه گلخنده نوش

باز می گشت ز مهمانی شب مخمل پوش

عرق آلوده چو آئینه باران زده بود

پای تا سر همه لبخند و سرا پا آغوش

شعر تر ریخته جای نظر از نرگس چشم

غزل آویخته جای گهر از لاله گوش

میشکستند به هم شیشه تاریکی شب

ساق الماس شکن سینه مهتاب فروش

میتراوید ز یاس بدنش عطر نیاز

نیست میشد ز خیال دهنش هستی و هوش

تب امید ز موج نگهش چون می ریخت

خون خورشید به شط سخنم میزد جوش

گر چکد میکده از طرز بیانم نه عجب

که من و ساقی و ساغر سخنان دوش به دوش

میگذشتیم سیه مست تر از باده مست

به هوای رخش از کوچه رندان دوش

 

گویند رفیقانم در عشق چه سر داری

گویم که سری دارم در باخته در پایی

 

تمثال دو زلف و رخ آن یار کشیدم

یکروز و دو شب زحمت اینم کار کشیدم

اول شدم آشفته ز بوی سر زلفش

آخر به پریشانی بسیار کشیدم

در تاریکی زلف کشیدم رخش از مهر

گفتی که مهی را در شب تار کشیدم

اندیشه نمودم که کشم ابروی آن شوخ

اندیشه چوکج بود کمان وار کشیدم

سحر قلمم بین که کشیدم چو دو چشمش

گفتی بفسون نقش دو سحار کشیدم

آشوب قیامت همه شد در نظرم راست

چون قامت ان دلبر عیار کشیدم

فرصت چو کشیدم ببرش جامه رنگین

گویا برش از خون دل زار کشیدم

(فرصت)

من دست نخواهم برد الا به سر زلفت

گر دسترسی باشد یک روز به یغمایی

 

ای سر سلسله زیبایی ها

ای برآیند همه خوبی ها

تو گرانیگاه جان بمان

تا با تو به تعادل برسم

 

نکته ای بگویم خال آن مه رو ببین

عقل و جان را بسته زنجیر آن گیسو ببین

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 0:37  توسط داریوش | 

خوشا هایی زحق وز بنده هویی

میان حق و بنده های و هویی

تو در هر ذره پیدایی به چشمم

تو در هر قطره دریایی به چشمم

شرابی شعر نابی هر چه هستی مرا از هر چه غیر از خود گسستی

یه احساسی بتو دارم

یه حس تازه و مبهم

یه جوری توی دنیامی

که تنها با تو خوشحالم

یه احساسی بتو دارم

شبیه شوق و بیخوابی

تو چشمات طرح خورشیده

تو این شب های مردابی

یه احساسی بتو دارم

یه جوری از تو سرشارم

*

حاجت این گل چمن نیست به زر و زیوری یا به خضاب و سرمه ای یا به عبیر و عنبری

عقربه کوچک نشسته روی 9

و بزرگتر ایستاده روی 12

شروع روز کاری

کمی تا قسمتی آفتابی

به درخشندگی هر روز

در قواره 25 الی 26

در ساحل نگاه موج های نجابت

پر تلاش و بی شکایت

      مثل اینست که شب نمناک است

دیگران را هم عشقی هست بدل                                                             عقربه ها هر دو در راس     

عشق من لیک عشقی غمناک است                                                                      بالاترین نقطه   

ایستاده دست به سینه

کلام آمیخته با آگاهی

دور دست نگاه سرشار از فرزانگی

در قواره 35 الی 36

به همان کاملی

عقربه ها : ساعت 16

زنگ آخر

دانش آموز دبیرستان

در قواره 17 الی 18

نگاه نگران

از امتحان روز بعد

آراسته به معصومیت

در شور نو جوانی

نیم دیگرمن                                                     دست ها به نوشتن مشق ها

ما یک نیمه سیبیم و دنیای بزرگ نیم دیگر

ساعت بعد

از دبیرستان تا دانشگاه

دانشجوی بالنده

در قواره 20

نگاه کنجکاو علم روز

دست ها یاس های سپید

را آب داده اند

در قواره پرنده کوچک باران خورده

آه چشم تو مپندار که فراموش من است

زانکه سر فصل کتاب عشق خاموش من است

ماجرایی که به یک لحظه نگاه تو سرود

غزل زمزمه واریست که در قلب من است

با آنکه بی تو بودن من

بی تو مردن من است

اما باز هم خداحافظ

با آنکه هزار اگر چه هست از تو گفتن

تا کی

اما باز هم خداحافظ

با آنکه در غیاب تو بارها

بی سلام و بی سایه مرده ام

اما باز هم خداحافظ

با آنکه سال ها دیرتر گفتم سلام

پیش از این زودتر سلام

یعنی خداحافظ

اما باز هم خداحافظ

یعنی سلام

غرق ترانه میشوم از نگاه گاه گاه تو           کاش خانه ای بنا کنم در حوالی نگاه تو

چشم و ابرو خط و خال و سر و زلف سیاه

داده اسباب سیه روزی ما دست به هم

کارپرداز ازل نقش جهان چون می بست

رشته حسن تو و عشق مرا بست بهم

نوشتن من

نوعی نفس کشیدن

در فضایی باز و روشن

با هوای خوش عاشقی

همه چی در اوج زیبایی

هستی از عشق عجب شور و نوایی دارد                                                             حتا در پاییز دلتنگی

دل هر ذره تو گویی که خدایی دارد                                                                پس به مدد عشق

باید نوشت

با قلب و قلم باید نوشت

با بذر کلمات

میروم در دل باغ

میروم در باغ دل

در مزرعه دفتر عشق

و ورق میزنم آهسته

دفتر دل را

عاشقانه مینویسم

نام مقدست را

بالاتر از خورشید

دانه های محبت را

بپایت می فشانم

با رود عاشقی آب خواهم داد

تا بروید گلسرخ

عرقت بر ورق روی نگارین به چه ماند

همچو بر خرمن گل قطره باران بهاری

کس چنین روی ندارد تو مگر حور بهشتی

وز کس این بوی نیاید  مگر آهوی تتاری

درخت هر چه سالخورده تر

سترگ تر

پر ارزش تر

ریشه هر چه عمیق تر

پایدارتر در برابر توفان

شاخسار هر چه انبوه تر            خویش را از ساحل فکندم در آب

پناه اش امن تر                      لیک از ژرفای دریا بی خبر

تنه اش هر چه قویتر

تکیه گاهی اطمینان بخش تر

تاجش هر چه برتر

سایه اش دعوت کننده تر

هر حلقه اش

نشان روزگار پشت سر

عمری به دنبال معنا برای دوستی میگشتم

تو را دیدم که سراسر معنایی و

من بیهوده می گشتم

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 0:55  توسط داریوش | 

هر نظرم که بگذرد جلوه رویش از نظر

 بار دگر نکوترش بینم از آنچه دیده ام

        چه باشد شعر ؟                                                                                           

دریایی خیال انگیز و رویایی

که از امواج خروشانش گهر خیزد

آه پر شراری کز جگر خیزد

نوای سینه سوزی کز دل پر درد بر خیزد

بستانی بهار آذین و جان پرور

که در هر پرده از گلهای آن نقش دگر خیزد

در مفهوم آن مهر فروزانی

که از هر بیت بیتش شور انگیزد شرر خیزد

بانک حق حق آن مرغ حق گویی

که ذکر صبحش از گلدسته بام سحر خیزد

چه باشد شعر ؟

آوای دل آن مرغ در بندی

که دور از گل صدای پرپرش از از بال و پر خیزد

آن شعری که از صلح و صفا گوید

نه هر شعری که از بند بندش شور و شر خیزد

به روی برگ گل همچو پرند اشک

به اوج کهکشان ها همچو دود آه برخیزد

سرودی محفل آرا عرش قدسی را

خروشی از دل مردم صاحب نظر خیزد

قدرت عشق بنازم که به یک تیر نگاه

جان شیرین بفروشند دو بیگانه بهم

 کشته ها پشته میشن پشت سرت

از حس و حالت چشات

اگه یک نظر نگاه کنی پشت سرت

دوباره زنده میشن

از اکسیر نگات

چشایی که هدف نگات میشن

  آب میشن

 قطره میشن

 باز میشن

 بسته میشن

 

از راه نظر مرغ دلم گشت هوا گیر/ ای دیده نگه کن که به دام که در افتاد

 

به لب چشمه سر شب به شتاب آمده بود

کوزه بر دوش پی بردن آب آمده بود

خوی وحشی نگهان ده بالا را داشت

آب از دیدن او در تب و تاب آمده بود

در هوای نفسش عطر گل سنجد ریخت

شادی انگیز تر از بوی گلاب آمده بود

پیر مردان همه گفتند که همزاد پری ست

بس که شاداب ز جویبار شباب آمده بود

کوزه در آب فرو رفته و از قهقهه اش

اشک در چشم بلورین حباب آمده بود

رقص را در گذر باد ز ریواس تنش

مخملی بود که از کوچه خواب آمده بود

عصمتش راه به هر دزد نگاهی می بست

گر چه سکر آور و سر مست و خراب آمده بود

آه شاید شنیده ای که زنان

در دل آری و به لب نه دارند

آه منم زنم

زنی که در دلم هوای تو

میزند پر و بال

دوستت دارم ای خیال لطیف

دوستت دارم ای امید محال

فروغ فرخزاد

به رغم مدعیانی که منع عشق میکنند

جمال چهره تو حجت موجه ماست

خداوندا

 بامدادان که بر آمدی روز

خورشید جهانتاب نتابید

ابری شد و

بارون نبارید

باد آمد و

بود دلدار نیامد

من آشفته و شوریده و سر گشته

هی گشتم و هی گشتم و گشتم

ولی کار به انجام نیامد

ای وای به حال من و دل

باید که بسوزیم و بسازیم به مشکل

 

تا کی طی شود آدینه و روز دگر آید

تا خورشید جهانتاب برآید

و بتابد به گرمی و نور پاشد و عشق آرد و شور بر انگیزد و

هیهات.

دنیا متعلق به مشتاقان شوریده ایست که خود را خونسرد نشان میدهند

در کنار رود خانه

من فقط هستم

خسته درد تمنا

چشم در راه آفتابم را

چشم من اما

لحظه ای او را نمی آبد

آفتاب من

روی پوشیده است از من در میان آب های دور

آفتابی گشته بر من هر چه از هر جا

از درنگ من

یا شتاب من

آفتابی نیست

تنها آفتاب من

در کنار رودخانه .

                   نیما

آمد به برم دوش مهم سرکش و مست

می خواست دلم آورد از مهر بدست

گفتم اگرم فکر رها دارد . گفت :

جز فکر منت ، مگر بسر فکری هست

 

سخنی بگوی با من که چنان اسیر عشقم      که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی

چه نشینی ای قیامت بنمای سرو قامت           به خلاف سرو بستان که ندارد اعتدالی

دگر آفتاب رویت منمای آسمان را             که قمر ز شرمساری بشکست چون هلالی

خط مشکبوی و خالت به مناسبت تو گویی        قلم غبار می رفت و فرو چکید خالی

تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد    گنه است بر گرفتن نظر از چنین جمالی

 یک گلستان گلسرخ

به پایت پر پر

یک آسمان پرنده

به عشق رخت

از قفس پر پر

یک دل شیدا

به سودای نگاهت 

هر لحظه پر پر

پر

 پر

 

خانه ام ابری ست اما

ابر بارنش گرفته ست

در خیال روز های روشنم کز دست رفتندم

من به روی آفتابم

می برم در ساحل دریا نظاره

آمدی با تاب گیسو تا که بیتابم کنی

زلف را یکسو زدی تا غرق مهتابم کنی

آتش از برق نگاهت ریختی بر جان من

خواستی تا میان شعله ها آبم کنی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 11:49  توسط داریوش | 
ای مهر تو در دلها وای مهر تو بر لبها  وای سر تو در جانها

                            تا عهد تو بر بستیم عهد همه بشکستیم

                                    نقش آن جلوه که خورشید به صد سال نزد                                    

تو از آن طلعت رخشنده به یک ماه زنی

تو بکاهی تن من من برمت رخنه به دل

من بر آن کوه زنم گر تو بر این کاه زنی

 سر بزیر و ساکت و بی دست و پا میرفت دل

یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد

بر زمین افتاد همچو اشکی از چشم آسمان

ناگهان این اتفاق لفتاد

بعد هم زندان ابد شد در کویر

عین مجنون در پی لیلی بیابانگرد شد

هر کسی را سر چیزی و تمنای کسیست  ما بغیر از تو نداریم تمنای دگر

 عقربه ها

هرگز منتظر هم نمی مانند

عقربه بزرگتر عاشقانه میدود

در پی عقربه کوچکتر

و کوچکتر موقرانه می خرامد

بعد از دویدن ها و رسیدن ها

باز از نو دور شدن ها  و چرخیدن ها

 به جرم عشق به دوزخ نمی برند مرا

از آنکه جلوه حسن تو عذر خواه من است

 

نگهش سوی دگر بود و نگاهش کردم

دیده روشن به صفای رخ ماهش کردم

تا برم ره به دل آن گل خندان چو نسیم

گاه و بیگاه گدر بر سر کویش کردم

همچو آن تشنه که راهش بزند موج سراب

اشتباه از نگه گاه به گاهش کردم

 مده ای حکیم پندم

که ز عشق سر بلندم

ز گناه عشق بهتر نشنیده ام ثوابی

 

 ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت      و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت

راه دل عشاق زد آن چشم خمارین       پیداست از این شیوه که مست است شرابت

هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی           پیداست نگارا که بلند است جنابت

درویش نمی پرسی و ترسم که نباشد        اندیشه آمرزش و پروای ثوابت

خوابم بشد از دیده در این فکر جگر سوز     کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت

حافظ نه غلامی ست که از خواجه گریزد        صلحی کن و با زآ که خرابم ز عتابت

 

 نه دیروزی که امروزی نه امروزی که فردایی همه دیروز ما از تو همه امروز ما با تو  همه فردای ما در تو

 گوش کن صدای ترانه ایست

جیک جیک جیر جیر خس خس تق تق دامب دامب

غار غار بغ بغ مو مو عو عو آی وای های های هی هی

ای ای یا یا هو هو  حق حق یا حق یا هو

من دوش قضا یار و قدر پشتم بود        نارنج زنخدان تو در مشتم بود

دیدم گه همی گزم لب شیرینت را       بیدار چو گشتم سر انگشتم بود

 گر بوسه می خواهی بیا یک نه دو صد بستان برو     این جا تن بیجان بیا زین جا سرا پا جان برو

صد بوسه تر بخشمت از بوسه بهتر بخشمت        اما زچشم دشمنان پنهان بیا پنهان برو

هرگز مپرس از راز من زین ره مشو دمساز من        گر مهربان خواهی مرا حیران بیا حیران برو

در پای عشقم جان بده جان چیست بیش از آن بده              گر بنده فرمانبری از جان پی فرمان برو

امشب چو شمع روشنم سر میکشد جان از تنم                جان برون از تن منم خامش بیا سوزان برو

بنگر که راز حق شدم زیبایی مطلق شدم             در چهره سیمین نگر با جلوه جانان برو

سیمین بهبهانی

 عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند ز من

مرا لبخند مرد خود سازی

که با اندیشه و بازو گشاید

راه فردا را

بود زیبا تر از رخساره رنگین ثروت ها

بود برتر

از آن گنجی که ارث رفتگان است

طاهره صفار زاده

 

تو کافر دل ،

 نمی بندی نقاب زلف و می ترسم

که محرابم بگرداند

خم آن دلستان ابرو

 هرگز نبرد راه به جایی

آن شانه مردانه

که یاری  سر و مویی

بر آن نگذارد

یا آن سر و مویی

که بر شانه یاری تکیه نگذارد

 زندگی جز جمع و تفریقی نبود

بهر ما از جمع و تفریقش چه سود

جمع آن وصلی که با تشویش جان

در پی اش تفرق و آهی بیکران

دل بردی به یغما ای ترک غارتگر من

دیدی چه آوردی ای دوست از دست دل بر سر من

میسوزم از اشتیاقت در آتشم از فراغت

کانون من سینه من سودای من آذر من

عشق تو در دل نهان شد دل زار و ناتوان شد

رفتی و چو تیر وکمان شد از بار غمت پیکر من

چون مهره در ششدر عشق بودم چندی گرفتار

عشق تو چون مهره چندی ست افتاده در ششدر من

 

شب سرد تیره ام را بفروز با نگاهی

ز ورای تیره گی ها بدرا چو آفتابی

 

 
+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 14:8  توسط داریوش | 

پروردگارا

به لطف ارامشی که عطا فرمودی

عشق الهی که ارزانی داشتی

  و روح خدایی که در ما دمیدی

قادریم هر آنچه موجب رضای تو و رستگاری ماست انجام دهیم

تا سر فکنم در سرت ای مایه ناز

کوته نکنم زدامنت دست نیاز

هر چند که راهم به تو دورست و دراز

در راه بمیرم و نگردم ز تو باز

تا گل روی تو در باغ لطافت بشکفت پرده صبر من از دامن گل چاکتر است

عقل نهاده شد بسر

که سر به سر نهاده نیست در زمان و در مکان

که تن به تن جزء نهاد بشراست و

جزء نیست

که جاری است به جز جز آدما

و کل شود اگر رسد به عقل کل

اگر که کل کل عاقلا

یکی شوند به عقل کل

ای چشم تو دلفریب و جادو

در چشم تو خیره چشم آهو

در چشم منی و غایب از چشم

زان چشم همی کنم به هر سو

چشمم ببستی به زلف دلبند

هوشم ببردی به چشم جادو

این چشم و دهان و گردن و گوش

چشمت نزنند دشمن و دوست

 

آمدی با تاب گیسو تا که بی تابم کنی زلف را یکسو زدی تا غرق مهتابم کنی

به اذن عشق عقل کل

عشق نهاده شد به دل

که دل به دل سفر کند

سفر که نه

یکی یکی خبر کند

که اهل سر حضر کند

و اهل دل خطر کند

به چشم دل اگر

به عشق کل نظر کند

هم اهل دل و هم اهل سر

عمر به عاشقی بسر کند

...من از تو راه برگشتی ندارم تو از من نبض دنیامو گرفتی

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 1:21  توسط داریوش | 
هو الربیع

ناز قدمای محمد آمد

ماه ربیع الاول آمد

مث حرمت لیلی واسه مجنون

مث بهت کویر زیر نم نم بارون

همه محو تماشای تو بودن

باز باران بی ترانه

گریه هایم بی بهانه

میخورد بر بام قلبم

باورت شاید نباشد

خسته است این قلب تنگم

تلخ وشیرین

مثل مجنون

مثل لیلی

مثل دریای جوشان

مثل امواج خروشان

 بیقرارم بیقرار

تنها ترین لیلی

 

آب زلال و برگ گل بر آب ماند به مه در برکه مهتاب وین هر دو چون لبخند او در خواب

 خداوندا

خود خود را کجا یابم

در کوچه باغ های طراوت

در نسیم سرو شیراز

در عطرگل محمدی

یا در سایه واژه های شعرم

در معیارهای تازه زیبایی

در دشت های سبز

در چشم انداز کوهساران

لابلای برگهای نارون

یا در افق سرخ غروب

تا بخود آیم

*

پیداست که دل کندن اگر آسان بود - فرهاد به جای بیستون دل می کند

شب بود و مه از تهی گه ابر بر آب

در سر همه ام مستی و در طبع شراب

هرگز گله ام نیست که آنشب نیز

آمد پی دیدار من اما در خواب

 

دیگر از دیدن چشمان سیه میترسم که سیه چشم مهی با نگهش زد راهم

خداوندا

وجه زنانه تو را دیدم

در قامت آن زن دیدم

که خدایی میکرد بر پهنه قلبم

در نگاهش سرشار از فرزانگی

تو را بگونه ای دیگر ستایشت کردم

که ستایش تو در ستایش اوست

گر بر فلکم دست بدای چون یزدان

برداشتمی من این فلک را زمیان

از نو فلک دگر چنان ساختمی

که عاشقان بکام دل رسیدی آسان

در انتظار رویت ما و امیدواری  در عشوه وصالت ما و خیال و خوابی

باغ سبز عشق کاو بی منتهاست

جز غم و شادی درو بس میوه هاست

عاشقی زین هر دو حالت برتر است

بی بهار و بی خزان و سبز و تر است

خداوندا

جواب از تو

چرا ؟

تا می خواهی نگاه داری از دست میدهی

تا می خواهی رها کنی بدست می آوری

تا میخواهی سکوت

صداها هجوم می آورند

تا میخواهی سکوت را بشکنی

لال میشوی

تا میخواهی ببینی دیده تار میشود

تا میخواهی نبینی

جلوی چشمت آوار میشوند

تا بخواهی حس نکنی

سراسر احساسی

وقتی باید احساس

بی حس و بی هوشی

*

سخن عشق ز الفاظ و معانی بدر است عشق را ناطقه دیگر و حرفی دگر است

می پسندی دلبرا ما را ولی رسوا چرا

می کشی دل را بگیسویت ولی هر جا چرا

میبری هر دم از حریفان نرد عشق

ما که خود را باختیم از اول دگر از ما چرا

خداوندا

کجا هستم

نمی دانم

چه حسی ست که من دارم

نمی دانم

نمی دانم

نمی دانم

تو میدانی ؟

تو آگاهی ؟

شبا هنگام

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه

من از یادت نمی کاهم

ترا من چشم در راهم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 17:52  توسط داریوش | 

                             آنچه ما با خود کرده ایم

هیچ نابینا نکرد

در میان خانه

گم کرده ایم صاحبخانه را  

نشان گرفته دلم را کمان ابروی ماهی

               مبادا که دل از نشانه بیفتد                      

تیغ بر آر از نیام زهر در افکن به جام

وز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست

*

دست از ضریح ضامن آهو نمی کشد

یا ضریح دست خود را از او نمی کشد

جز گنبد طلایی تو بام دیگری

دل را کبوترانه به این سو نمی کشد

( کبوترانه = عاشقانه )

خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سرا پایی

نداری غیر از این عیبی که میدانی که زیبایی

من از دلبستگی های تو با آئینه دانستم

که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق تر از مایی

به شمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را

تو شمع مجلس افروزی تو ماه مجلس آرایی

منم ابر و تویی گلبن که میخندی چو میگریم

تویی مهر و منم اختر که میمیرم چو میایی

مه روشن میان اختران پنهان نمی ماند

میان شاخه های گل مشو پنهان که پیدایی

مرا گفتی که از پیر خرد برسم علاج خود

خرد منع من از عشق فرماید چه فرمایی ؟ 

در چشمــــانـــت
رازی پنهـــان اســـت
که آتــش میزنـــد دل را
و آشکـــار میســازد
عشقــــــت را
پلــــــک نــــــزن
که یـــخ میزنـــد دل

گفتم که کنم توبه در عشق ببندم

تا چشم زدیم عشق ز دیوار بر آمد

سرت را نکن زندان افکار

رها کن

فکر ساکن نیست جاریست

روان است و پهناور

دارای میدان اثر

میگذارد و هم می پذیرد اثر

شعاعش تا بی نهایت

نهایتش نهایت توست

میبردت تا آنجا که برود

تا آن جا که رفتی همراه توست

 

بمان ای گل  که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی

بمان ای گل

ومن ماندم

نشان عشق و شيدايی

و با اين رنگ و زيبايی

و نام من شقايق شد

گل هميشه عاشق شد

*

من و تــــــــو
برای رسیدن به هم
هیچ چیز کم نداریم به غیر از یک معجزه

+

وقتی چشمــانم را روی هم می گذارم
خواب مـرا نمی بـرد
تــو را می آورد
از میانِ فرسنگــها فاصلـه

+

امروز دوباره عاشق شدم
تکیه دادم به شانه های مردانه ات
موهایم را نوازش می کردی

مرا که می شناسی
رویا زیاد می بافم
... راستـــــی
دلم برای عطر تنت تنگ شده بود
پیراهنت را جا گذاشتی
برای بردن آن هم نمی آیی؟

 (فاطمه )

روزگار من

همچون لکه های سفید ابر

در آسمان آبی ست

که زیر تابش خورشید عالمتاب

پر و خالی شده به اشکال زیبا و گوناگون

گویی پرورده می شویم

در آفتاب ظهر از سپیدی ، نارنجی

و از تابش مایل عصرگاهی سرخ می شویم

گویی به تکامل رسیده ایم

اما امان از غروب

امان از رخت بستن آفتاب عالمتاب

که در آسمان ابر خاکستری ماند و

از من خاکستری

هر بیت مرا با غزلی خواند برابر تا مصرع ابروی تو صاحب نظری کرد

به من لطفی بکن،آری !که بی عشق تو میمیرم

من اینجا در میان تاروپود درد،زندانم

کدامین دستها یک دم رهایی میکند امشب

از این ویران سرای وحشت وغربت؛نمیدانم

بیا وتازه کن ما را تو با عطر نفسهایت

بهار ای آخرین غلبه،دگر پوسیده ایمانم

بهارم باش وسبزم کن ،به باران نگاهت گرم

که من عمری اسیر غربت سرد زمستانم

                         از وبلاگ برای عشقم امیر (عاطفه) 

دریا به حباب گفت از روی عتاب

غره چه شوی حباب گفتش به جواب

با حکم تو پای نهادیم بر آب

روزی چو رسد از خود برگیر حساب

حالا می توانی

مثل زیبای خفته

دراز به دراز بیفتی روی زمین

چون قهرمانی داری که می اید و بیدارت میکند

و منم که بی صدا در باغ نشسته ام

با این آرزوی کهنه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 0:34  توسط داریوش | 
     ای راهبر دل ها

               دست من و دامانت 

ای خدای محمد  آقای ما محمد  سالار ما محمد مقتدای ما محمد پیشوای ما محمد به عشق خدای محمد

سخت زیبا میروی یکبارگی

در تو حیران میشود نظارگی

با چنین رخ با پری باید نمود

تا بیاموزد پری رخسارگی

چشم های نیم خوابت روز و ماه

همچومن مستند بی میخوارگی

سعدیا تسلیم فرمان شو که نیست

چاره عاشق بجز بیچارگی

بت کشمیری ام رطلش گران است   لبش خرم ترین باغ جهان است

شکست نستعلیق خط زلفش         کنون سرمشق رسم عاشقان است

بهار جلوه اش نهج البلاغه است        لب لعلش مفاتیح الجنان است

بخارای خیالش خرم و شاد          سرودش بوی جوی مولیان است

خراسان قدیم چشمهایش             شگفتی های سبک اصفهان است

تنی دارد بدیع و حیرت انگیز    که وصفش خارج از فن بیان است

خرامش شور رستاخیز دارد            نگاهش فتنه آخر زمان است

          دلم خاقان چین دامنش باد      

    شهید گوشه پیراهنش باد

                                               علی هوشمند

آنجا کجاست

که دریا به آخر می رسد

و آسمان آغاز می شود

نقطه وصل آخر و آغاز

یا گستره افق

من نقطه وصل نامیدم

نقطه وصل آخر  من

و آغاز  تو

بیهده نیست عاشقی

وای که چیست عاشقی

بی خبریست عاشقی

عشق خبر نمی کند

بنگر که بزرگترین آرزوی من چه کم حرف است : تو

+

بذار باور کنم اینو که با عشق

حقیقت میتونه افسانه باشه

میشه افسانه هارو زندگی کرد

اگه حق با من دیوونه باشه

( از وبلاگ تنهاترین لیلی)

چند سطری را با من باش

به دور از تمام قبل و قال های دنیا

فارغ از همه تردیدها و واهمه ها

رد جوهر قلمم را دنبال کن

تا پشت خط خوردگی ها

خود را آنجا پنهان کرده ام

مرا پیدا کن

بخوان مرا

چند سطری با من باش

تا سطر آخر

شاید شاعر بشیم با هم

درخت ها هم عاشق می شوند

اگر قصد برگشت نداری یادگاری ننویس

شعر چیزیست شبیه گرگ

که از اعماق شب واقعه می آید

و به یک خیزش رعد آسا

میدرد گرده روحت را

میرود و تو می مانی و زخمی هول

ردی از آتش دندان هایش

برجانت

مور موری تا ابد

مور موری

 

تو سپیدی

به سپیدی ابرای آسمون

به سپیدی برفا که میبارن آروم آروم

به سپیدی عشق منی

برای عاشقی شروع دوباره ای

تو سپیدی میون سیاهی ها

عین راه شیری میون کهکشونا

مث نور شدی واسه تاریکی ها

واسه دل عاشق من

تو شدی سر فصل آرزو ها

آرزو با تو اومد یا تو با آرزو ها

چون ز چشمت تیر باران در رسد  ما ز جان خود سپر خواهیم کرد

خندید و مرا داد مهم چای بدست

که نه مستی آورد چای که هست

غافل که ز دست بلورینش بمن

هر چیز رسد چو می مرا دارد مست

با تو هستم

اگر چه نیستم

هر جا هستی

همون جا هستم

نیستم

نه اینکه نیستم

هستم

تو چشات

تو نگات

تو صدات

تو هوات

تو موهات

تو دستات

تو نفس هات

توی قدمات

هستم

یا درد و غمی که داده ای بازش گیر

یا جان و دلی که برده ای بازم ده

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 10:27  توسط داریوش | 
برهر چه نظر کنم عیان است  از روی خوشت در او نشانه

شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست

---------

گر قوتم بدی ز پی قرص آفتاب

بر بام چرخ رفتمی از نردبان برف

می نویسم باران !
می نویسم سرما !
می نویسم غم و اندوه و نفس !
می نویسم احساس...
تا بدانی دل من بی تو میمیرد ؛
و بدان دل سرد است و کمی بارانی ،
غم سراسر دل من پر کرده
.....

                                   (افسانه)

خداوندا

خدای خود که هستم

خلیفه الله که هستم

از روح تو روحم

بشکل خود آفریدی شکلم

پس چه کم دارم

تا معجزه کنم

زمین دنیای فاصله ها ست

هر چه بیشتر می اندیشم ٬

دورتر می شوی

دوری که همین نزدیکی هاست

مشنو که مرا از تو صبوری باشد

یا طاقت دوری و دوستی باشد

لیکن چه کنم گر نکنم صبر و شکیب

خرسندی عاشقان ضروری باشد

*

همگی خود به وی ده که خود کار تو راست کند

کیمیای سعادت

کلمه پا کیزه

چون درختی پا کیزه است .

اصل آن درست و

شاخ آن در آسمان

میوه دهد هر سال

به فرمان خدای

سوره ابراهیم

(از مجله داستان بهمن)

زندگی جاریست در اکنون

زندگی شوق رسیدن

زندگی سایه آن لبخندی که بر لبان تو نقش می بندد

زندگی چشمهایی ست که تو را می نگرد

زندگی گیرایی چشمها

زندگی صاعقه اولین نگاه

زندگی خاطره آخرین وداع

زندگی طنین صدای تو

زندگی تنفس هوای تو

زندگی ارتعاش لحظه های غایی

حضور تو

اگه مجنون دل شوریده ای داشت 

دل لیلی از آن شوریده تر بود

معدله ای شده ام

تابعی از متغییر چشمانت

با مقدار اضافه ای از قلبم

اگر از چشم هایت بیفتم

تابعی خواهم شد

با دو مجهول

که میداند همه معادله ایست

حل ناشدنی

*

آنچه در این نزدیکی به زمین میریزد

باران نیست

بارش نگاه عاشقانه ایست

در انتهای کوچه باغی

شاید

-

من نیز گاهی به آسمان نگاه می‌كنم

دزدانه در چشم ستارگان

نه به تمامی آنها

تنها به آنها كه شبیه ترند به چشمان تو

هر قدر هم که دور باشی

شب که مهتاب می تابد

کنار پنجره بیا و خوب نگاه کن

دلم خوش است جایی را می بینم که تو حالا نگاه می کنی

*

چون آسمان است

بالای سر است

مثل آسمان صاف

آبی و پهناور است

مثل آسمان شب

عمیق و پر ستاره است

مثل آسمان ابری

وقتیکه برق میزند

زیباتر است

ای جلوه برق آشیان سوز تو را

وی روشنی شمع شب افروز تو را

زانروز که دیدمت شبی خوابم نیست

ایکاش ندیده بودم آنروز تو را

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 23:17  توسط داریوش |