چو ایران من نباشد تن من مباد
 

ای آنکه به تدبیر تو گردد ایام

ای دیده و دل از تو دگرگون مدام

ای آنکه بدست توست احوال جهان

حکمی بنما که گردد ایام بکام

 

 

هر سال که میگذرد

نمی دانم

یکسال به عمرم اضافه میشود

یا یکسال از عمرم کم میشود..

 

 فصل بلند چشم تو در چهار فصل سال

 در چشم من بهارترین فصل زندگیست

من با بهار چشم تو بیدار مانده ام

فصل بلند چشم تو سبز و شکفته باد

 

دستانت را بمن بده باهم ببریم

آنان که تنها بودند همه سوختند

 

 سلام خانم برف

که در نهایت سردی

سپیدی

و آرام نرم می باری

نه مثل تگرگ

و بنفشه ها با تو الفتی دارند

 

 

 بهار دلم را میخواند

دلم بهار را میخواهد

بهار تو را میخواهد

 

تو بهاری

نه بهاران از توست

از تو میگیرد وام

هر بهار

اینهمه زیبایی را

 

من ندانم به نگاه تو چه رازیست نهان

که من آن راز توان دیدن و گفتن نتوانم

 

چی داری توی چشمات

که همه رو شاعر کردی

چی داری توی قدم هات

که همه هم قدمت میشن

توی خیال

چی داری تو بوی موهات

که همه رو گیج کردی و مات

 

 

حضور متراکم تو در قلبم  اسارتگر و روح افزاست

 

 

نرفته یاد تو هنوزم از سرم

نمی تونم من از تو ساده بگذرم

گلم تو آخرم  

 با چشمای ترم

گذشتی از منو

  نکردی باورم

میشد که یک کمی

 میشد که یک دمی

میشد که لحظه ای

بگی که یک کمی و  یک دمی 

 به فکرمی

بیا و با نگات

 بیا با خنده هات

سکوتو بشکنو

بگو منم دوست دارم و

 میمونم باهات

نرو باهام بمون

 تویی  تموم باورم

 نگاه تو شد  امید آخرم

قسم به عشقمون  به لب رسیده جون

نرو باهام بمون    نکن چشامو خون

 

نگاهی میشود گاهی

کلام اولین دیدار

سخن

آغاز گفتن نیست ..

 

میشه میشی بشن روزا

دم غروب مشکی بشن

مث شب سیاه

میشه مهتابی که میشه

 شب چهارده

بدرخشن مث ماه

میشه نورانی که میشه

وقتی آفتاب می تابه

 به روی رخ ماه

بشه رنگ زنبورا

که میریزن شهد گلا رو

 توی کندوی چشا

میشه از زاویه دیدن هر لحظه نگاه

هر دفعه یه رنگو دید

میشه از راست میشی

 از چپ سیاه

قهوه ای شکلاتی

گاهی وقتا عسلن

شیرین و روشن

گاهی وقتا رنگ بلا

گاهی وقتا

 آماده گم شدنی توی چشا

واسه پیدا شدن

توی اولین نگاه

 

 وقتی تو نیستی همه نیستن

همه هستن

مثل تو نیستن ..

 

 

 انگار غزل آب نباتی شده باشد

وقتی که دو تا لب قر و قاطی شده باشد

لبهای تو با طعم انار است و دو چشمت

شیری ست که کم کم شکلاتی شده باشد

این طور نگاهم نکن انگار ندیدی

شهری پی عشق تو دهاتی شده باشد

من با تو خوشم با نمدی بر سر و بردوش

بگذار که عالم کراواتی شده باشد

یک بار به من حق بده لب های کبودم

در لیقه موهای تو دواتی شده باشد

باید که غزل های مرا هم نشناسی

وقتی که غزل هم صلواتی شده باشد

حسین زحمتکش 

از بلاگ دستهای تو بوی نور میدهند

 

 تو هستی من شدی از آنی همه من

من نیست شدم در تو از آنم همه تو

 

 

چه با من می کند این جرعه ی تلخ شراب تو

که حیران می شود هر لحظه در احساس ناب تو

کویر تشنه ای در برکه چشمت پریشانم

دلی جا مانده از من در ماه تاب تو

میان رقص دستانت نگاهم موج دریا و

تنم لرزان از آغوش سراسر التهاب تو

بکوبش بر زمین امشب کمی آهسته تر پا را

که می ریزد به رویم شعف و شور و انقلاب تو

من امشب کنارت حس و حال دیگری دارم

شبیه آنچه می روید در انگشتان خواب تو

بیا با من برقص و حال و روزم را تو بهتر کن

که هوای دیگری دارم در عشق بی حساب تو

مریم

 

 

مکنم تو منع زاهد   پس از این به می پرستی

نگهش می و لبش می

چکنم که می پرستم

 

قبول کن کمی سخت است

سر قرار خودم باشم

تو فصل سرد خودت باشی و

من بهار خودم باشم

بگو هنوز همان ساعت کنار پنجره می مانی

بگو بعد از تو لازم نیست

در انتظار خودم باشم

بگو فاصله چیزی از عبور کوچه نمی کاهد

آرش فرزام صفت 

 

تو طلوع رنگین کمون عشقی

میون خواب و خیالم

تو غروب غصه هامی

وقتی خیلی کم میارم

اهدایی از وبلاگ نانویسنده                            

 

 

با مردم شب دیده به دیدن نرسیدیم

تا صبح دمی هم به دمیدن نرسیدیم

کالیم که سر سبز دل از شاخه بریدیم

تا حادثه سرخ رسیدن نرسیدیم

خون خورده ی دردیم و چراغانی داغیم

گل کرده با غیم و به چیدن نرسیدیم

زین هیزم تر هیچ ندیدیم بجز دود

شمعیم که تا شعله کشیدن نرسیدیم

خونیم و تپیدیم به تاب و تب تردید

اشکیم و به مژگان چکیدن نرسیدیم

بادیم که آواره دویدیم به هر سو

اما چو نسیمی به وزیدن نرسیدیم

یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم

خشکید و به یک جرعه چشیدن نرسیدیم

 اهدایی از وبلاگ عاشق یک لحظه نگاهت

 

 ببار باران

که دلم هوای یارم کرده

اهدایی از وبلاگ گل مرداب   

تو محیط و من محاط

من متغییر چشاتم

 تو قلمرو ثبات

من پی مکمل و

 تو در عین کمال

من که مبهوت تو و

 تویی در اوج جمال

 

 

گاهی اوقات فکر کردن به بعضی ها

نا خود آگاه لبخندی روی لبانت می نشاند

دوست دارم این لبخند ها را

و آن بعضی ها را

Dokhmal limoee.blogfa

 

وقتی احساس می کنی یه نفر هست که دائم دلتنگشی

وقتی احساس می کنی یکنفر هست که در نبودنش کلافه و بیقراری

وقتی احساس می کنی یکنفر هست که وجودش برات گرانبهاست

وقتی احساس می کنی یکنفر هست که

 وقتایی که باهاش میگذرونی بهترین لحظات زندگیته

وقتی احساس می کنی یکنفر هست که دنیای تو رو دگرگون می کنه

اینو بدون که به این احساس میگن عشق

میگن بهاری شدن

Leyli-a. blogfa

 

آخر

یه روز بهاری

یاغی میشم

میدزدمت ..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 16:59  توسط داریوش | 

در انتظار رویت ما و امیدواری

در عشوه وصالت ما و خیال و خوابی

 

آه چشم تو مپندار فراموش من است

زانکه سر فصل کتاب عشق خاموش من است

ماجرایی که نگاه تو به یک لحظه سرود

غزل زمزمه واریست که در قلب من است

 

تو خود ای گوهر یکدانه بگو

 از کجا آمده ای

که چنین چابک و سکر آور و مست آمده ای

از دل جنگلای مازندران

یا که از موجای دریای عمان

از قله کوه سبلان

یا که از نخلستونای چابهار

 اینطور بهاری اومدی

دشت حاصلخیز گرگان رو به یادم میاری وقت طلوع

با تمام بوی گلها و علفها بوی چوب و بوی خاک

با همه گرما و نور خورشیدش توی افق

مث آسمون شبهای کویر بی انتهایی

 با تمام ستاره هاش

قرص کامل ماهی

مث بدر شب چارده

تو سپیدی مث ابرا ی جنگل ابر

خیال انگیز و لطیفی توی آسمون روز

روز روزی صاف و روشن

تو خود طبیعتی ساده و زیبا

تو حریم سنتایی

به قداست اصولی

مث پند شعر سعدی

شور و شیدایی حافظ

با شکوه شاهنامه

مستی شعرای خیام

تو رباعی نگاهی

غزل وصال یاران

تو قصیده حیاتی

مثنوی امیدواران

آرزوی دل بیقرار مایی

قرار بیقراران

خواب بی خوابی من

مدهوشی هوشیاران

 

چون ز چشمت تیر باران در رسد

ما زجان خود سپر خواهیم کرد

 

در گریز از بیداری به خواب می بینم

زیر ابر و باد و باران

زیبایی بگذرد

بوی گلبرگ خیس آمد زیر باران

شبنم روی گونه

دو چشم و دهن و ابرو

حلقه دام بلا زیر روسری

 

ای سر سلسله زیبایی ها

ای برآیند همه خوبی ها

تو گرانیگاه جان بمان

تا با تو به تعادل برسم

 

وقتی اتفاق می افتد

تمام دلهره من اینست

که روزی مشت من باز می شود

و همه می فهمند

دستانم خالی از تو بود

و من در سایه به آفتاب تو می خندم

و تو در آفتاب به سایه من می خندی

و ما هر دو دزدیم

تو دل می دزدی

و من نگاه

 

تو آزادگی ام اسارتم

تو چون شب های تابستان تن پر التهابم

تو چون موجی بر چشمانم

تو بزرگ زیبا

تو چون تلاطم حسرتی در وجودم

 

چشم مخمور تو را در خواب می بوسم مدام

عطر گیسوی تو را از باد می بویم هنوز

 

چون آسمان است

بالای سر است

مثل آسمان صاف

آبی و پهناور است

مثل آسمان شب

عمیق و پر ستاره است

مثل آسمان ابری

وقتیکه برق میزند

زیباتر است

 

اطاقی روشن از مهتاب پاییز

چراغ قرمزی بر گوشه میز

زمین و آسمان در خواب راحت

تپش های دل بیدار ساعت

دو جام از باده تلخ

دو ظرف از نقل شیرین

لحافی نرم از ابریشم چین

دو دست لخت از بازو به بالا

دو پای لخت از زانو به پایین

نادر نادر پور

 

دریا را بنام رود

کوه را بنام سنگ

درخت را بنام برگ

آسمان را بنام ستاره

عشق را بنام من

و من را بنام کوچکم صدا کن

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 20:16  توسط داریوش | 
 

هر چند بی شمار بود ره به کوی او

خوش تر از عشق ورزی راهی ندیده ام

 

تو مث ماهی میمونی

زندگیت بسته به آبه

من مث رویا میمونم

بودنم وصل به خوابه

عاشقم

اهل همین کوچه بن بست کناری

که تو از پنجره اش

پای به قلب من دیوانه نهادی

تو کجا کوچه کجا پنجره باز کجا

من کجا عشق کجا طاقت آغاز کجا

تو به لبخند و نگاهی

من دلداده به آهی

تو به قلب من نشستی

من خسته به چاهی

زبانم را نمی دانی

نگاهم را نمی خوانی

سیه چشمان مگر طرز نگاهم را نمی بینی

ای ماندنی ترین ماندگار

هستم دل تنگت بی شمار

با فریادت بادها را طوفان نکن

خانه ام تاب نسیم نگاهت را نداشت

زمان سقوط دست هایم را گشودم

پایان ناگزیر بود ولی

پرواز را حس کردم

دست های گشوده گاهی

اشتباه میشه با آغوش باز ماهی

 از وبلاگ از روزهای ابری میترسم

afan.blogfa.

 

چشات پر چشام پر

چشمایی که سیاه بود

چشمایی که خونه زلال ماهی ها بود

 

گوش کن

صدای ترانه ایست

جیک جیک جیر جیر

تق تق دامب دامب

غار غار بغ بغ

مو مو عو عو

آی وای های های

هی هی ای ای

یا یا هو هو حق حق

یا حق یا هو

 

 

دورم از کوی تو اما دلم آنجاست هنوز

دل حسرت زده ام محو تماشاست هنوز

 

 

دلم مرغ است زلفت آشیانه

نگاهت آفتاب بی کرانه

ترا چشمی بود مست و کمانکش

دو ابروی هلالی چون کمانه

تبسم کن چو گل تا عندلیبان

بسویت پر زنند از آشیانه

دلم لرزد چو گل از جنبش باد

چوگیسویت بلرزد روی شانه

به چشمانت نشان کردی دلم را

زدی تیر نگه را بر نشانه

چکد می از دو چشمت قطره قطره

دمد گل از نگاهت دانه به دانه

به باغ اگر آیی اگر با روی چون گل

نگیرد بلبل آرام از ترانه

زمین گرد تو میگردد چو مستان

تویی خورشید جاوید زمانه

تویی خرمترین باغ جوانی

به هر برگ گلت صدها نشانه

 

 نا
گهان آئینه حیران شد گمان کردم تویی

ماه پشت ابر پنهان شد گمان کردم تویی

رد پایی تازه از پشت صنوبر ها گذشت

چشم آهو ها هراسان شد گمان کردم تویی

 

حوایی

هوایی

هر کدامی

محتاج توام

بی تو ناقصم

 

تا سر زلف تو در دست نسیم افتاده است

دل سودا زده از غصه دو نیم افتاده است

دل من از هوس بوی تو ای مونس جان

خاک راهی ست که در دست نسیم افتاده است

 

عشق من به تو
مانند رود كوهستاني است
پيوسته و پايدار
عشق من به تو
شبيه تابش ابدي خورشيد است
يا مانند دريا كه هرگز نمي آسايد
امواج قوي و نجيبش
كه از آغوش بازش پيوسته مي گذرد
عشق من به تو
مانند درختي است
كه در قلب ريشه كرده است
عشقي بي قيد و شرط
حقيقي و ابدي
و خاموش نشدني

از وبلاگ لیلی

 

گشتم آشنا

با خویش تن

با روح من

آن روحی که بی جسم

فارغ است

به هر جسم دیگر

باز هم عاشق است

یک پرنده

یا خزنده

یا علفی بر لب جوی

یا سنگی

زیر پای تو

 

دلفریبان نباتی همه زینت بستند

دلبر ماست که با حسن خدا داد امد

 

 

زادگاه و تبعید گاهم باش

دریا و بندر گاهم

نسیم و توفانم

لطافت و زبری ام باش

سرنوشت و هدف من

باران بر بیابان تشنگی ام باش

بر سر عشق می مانم

تا تو جان از من بگیری

اگر از آن دست بکشم

نیست می شوم

تو جنگلی از مهری

بیا و سرانجامم باش

 

 

این توانم که دل از هر دو جهان بردارم

نتوانم دل از آن راحت جان بردارم

جهد کردم که دل از عشق تو بردارم لیک

دیدم آخر نتوانم دل از آن بردارم

 

خداحافظ  به توگفتن

چقدر سخته برای من

همیشه فرصتم کم بود

نمی دونم چیه حسم

همون حسی که میدونی

تمام دلخوشیم اینه که میدونی

که پیش تو

چه دور از تو

همیشه با تو سر کردم

 

گفتم چه بینم از عشق

گفتا عذاب بینی

گفتم زگرمی مهر گفت التهاب بینی

گفتم بگیرمت زلف گفتا مگو پریشان

گفتم ببینمت چشم گفتا بخواب بینی

گفتم ز نخل قدت گفتا نخورده کس بر

گفتم که طره در وی گفتا سراب بینی

گفتم به زلف سر کش گفتا طناب عشاق

گفتم شکنج بگشا گفتا به تاب بینی

گفتم دلم ز چشمت گفت آرزو نبیند

گفتم ببینمش شاد گفتا خراب بینی

گفتم من از تو تا کی گفتی امید مگذار

گفتم عتاب بینم گفتا عذاب بینی

 

 

ریختم با نوجوانی باز طرح زندگانی

تا مگر پیرانه سر از سر بگیرم نوجوانی

آری آری نوجوانی میتوان از سر گرفت

گر توان با نوجوانی ریخت طرح زندگانی

گر چه دانم آسمان کرد ست بلای جان ولیکن

من بجان خواهم تر ای عشق ای بلای آسمانی

 

 

نمی گم

یک عمر با من باش

فقط از هر فصل یکروز

یک روز بهاری

تا بشه بهارترین

یک روز تابستونی

تا بشه داغ ترین

یک روز پاییزی

تا بشم عاشق ترین

یک روز زمستونی

تا بشه سپید ترین

بعد اگر خواستی بگیر

جون حقیر

 

من عاشقت بودم از اولین دیدار

تا به همین حالا

من عاشقت بودم از متن پروانه

از اولین فصل نگاه دزدانه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 19:52  توسط داریوش | 

 

در نماز صبح گم شد هر چه جز یاد تو بود

از خدا هم غافل آمد عاشق مدهوش تو

 

ما کاروان ساغر و چنگیم

لولیان چنگما ن افسانه گوی زندگیمان

زندگیمان شعر و افسانه

ساقیان مست مستانه

 

آخر روزی
دلت را خواهم برد
اگر بار سفر بندی

اگر تا سرزمینی دور

بگریزی

بدنبالت

پروانه خواهم شد

راه گریزی نیست

بیا

محبوب دل من شو

 

عشق صدای صداها

صدایی از اعماق قرون تا امروز

صدایی که برای آن کهنگی نیست

و فسردن و باز ماندن

 

من پریشان شدم آندم

که باد زلف ترا شانه کشید

از خراب چشم تو و دل من

کار به افسانه کشید

 

عشق صدای فاصله ها

فاصله هایی که غرق ابهام اند

 

پر شدم از ترانه

لبریز از شعرم

واژه ها را از نور می آورم

از مهتاب

از خورشید

از ماه

از بی مثال

 

 

عاشق از هجر تو جان داد بسی

زندگی بخش کسی عمر کسی جان کسی

 

هر که آید گوید
گریه کن، تسکین است
گریه آرام دل غمگین است

چند سالی است که من می گریم
در پی تسکینم

ولی ای کاش کسی می دانست
چند دریا
بین ما فاصله است
من و آرام دل غمگینم

 

در انجمنی نشسته دیدم دوشش

نتوانستم گرفت در آغوشش

رخ را به بهانه بر رخش بنهادم

یعنی که حدیث می کنم در گوشش

 

 

گاه گاه تمام صورت او را صعود دود از سیگار من کدر میکرد

و من به آفتاب پس ابر خیره میگشتم

 

سال سال

این سال ها

فاصله بین ما

فاصله دل ها

این همه سال ها

اما روی کاغذ

فاصله چند خط

از هزار و سیصد و دل ها

تا هزارو سیصد و گل ها

فقط  چند خط

عشق کجا و این سال ها

 

 

چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهائيست

ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشائيست

مرا در اوج مي خواهي تماشا كن تماشا کن

دروغ اين بودم از ديروز مرا امروز حاشا كن

 

برای آنکه به غارت برند دل

زلف آورند و بر سر رخسار کج نهند

 

 

یار گفتا دیده کن با گریه تر

گفتم به چشم

گفت با چشمان تر بر من نگر

گفتم به چشم

گفت از بهر من فغان و ناله و فریاد کن 

 گفتمش کی گفت هر شب تا سحر

گفتم به چشم

گفت در وصفم بگو اشعار نغز و دلنشین

تا بماند در جهان از تو اثر

گفتم به چشم

گفتمش آخر چه خوانم روی نیکوی تو را

گفت یا خورشید خوانش یا قمر

گفتم به چشم

گفتمش خواهم ربایم بوسه از لعل لبش

گفت از این سودای باطل در گذر

گفتم به چشم

 

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

 

گفتم چو رسد ببر چو جانش گیرم

صد بوسه به مهر از لبانش گیرم

چون شد بنگر چو در کنارم بگرفت

شرمم نگذاشت در میانش گیرم

 

تو خود را از من مگیر

تو در من زاده شده ای

و با تو صبح زاده شد

تو در من پدید آمدی

و با تو امید پدید آمد

تو به من لبخند زدی

و روز های جهان به من لبخند زدند

تو برگ های بهاری را در من رویاندی

تو نسیمی

تو آفتاب مهربانی را بر من تاباندی

تو سپیده ای

رنگین کمان لبخند تو

از ازل تا به ابد گشاده است

و آسمان زیر طاق چشمان تو جاری است

صبح از لبان تو سر میزند

و خورشید از نگاه تو

تو در میان من و تقدیر دریچه ای

دریچه ای به روشنی آفتاب

و گشادگی آسمان

تو خود را از من مگیر

من در تو و با تو زاده شده ام

بگذار در تو و با تو بمیرم

 

 

چون سایه بدنبال توام تا به قیامت

خورشید پرستم چه کنم مذهبم این است

گفتی که بگو مطلب خود وای که خواهم

گیرم به ببرت شب همه شب مطلبم این است

 

با تو هستم

اگر چه نیستم

هر جا هستی

همون جا هستم

نیستم

نه اینکه نیستم

هستم

تو چشات

تو نگات

تو صدات

تو هوات

تو موهات

تو دستات

تو نفس هات

توی قدمات

هستم

 

ای ز عشقت این دل دیوانه خوش

جان و دردت هر دو در یک خانه خوش

دل بسی افسانه وصل تو گفت

تا که شد در خواب از این افسانه خوش

 

نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت

بیهوده تلاش میکنی مهربان بمانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 16:27  توسط داریوش | 
 

ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است

بردار زرخ پرده که مشتاق لقائیم

 

مدامم مست میدارد نسیم جعد گیسویت

خرابم میکند هر دم فریب چشم جادویت

من و باد صبا مسکین دو سرگردان و بی حاصل

من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت

 

 

دل هوای او

دل هوای می

دل هوای بانگ عاشقانه دارد

آن پرستو که از دیار ما رفت

و کس نداند کجا

از او نشانه دارد

جنگلی ست بی شکوفه لیک

بنگر ای بهار دیر رس

روی شاخه ها

شوق جوانه دارد

 

 

عطر سنگین زلفش را بوئیدم

و این داروی بیهوشی مرا به کابوسی گران برد

 

 

با تمام زیبائیت

که تشبیه ات کنند به ماه

من می گویم ماه نه

هلال ماه

که نیل می کنی به قرص ماه

تا تکامل زیبائیت به بدر

چند طلوع و غروب دیگر

 

 

به امید نگاهت ایستادن

به روی شانه هایت سر نهادن

مرا خوشتر از این ها آرزویی ست

دهان کوچکت را بوسه دادن

 

 

خدایا تو بوسیده ای هیچگاه ؟

لب سرخ فام زنی مست را

ز وسواس لرزیده دندان تو ؟

به ...... کالش زدی دست را

خدایا تو لرزیده ای هیچگاه ؟

به محراب کم رنگ چشمان او

شنید ای تو بانگ دل خویش را ؟

ز تاریکی سینه تنگ او ؟

خدایا تو گر دیده بودی

دلت را چو من ساده می باختی

برای خود ای ایزد بی خدا

خدای دگر نیز میساختی

                                  نصرت رحمانی

 ..

شب تار است و گرگان میزنند میش

دو زلفونت حمایل کن بیا پیش

از آن کنج لبت بوسی بمو ده

بگو راه خدا دادم به درویش

 

 

هرگز نبرد راه به جایی

آن شانه مردانه

که یاری سر و مویی

بر آن نگذارد

یا آن سر و مویی

که بر شانه یاری تکیه نگذارد

 

 

دزدی بوسه عجب دزدی پر منفعتی ست

که اگر باز ستانند دو چندان گردد

 

 

جامه داری از شکوفه بر تنت        عطر گل می آید از پیراهنت

یاس میروید در مسیر گام تو              تا رباید رایحه از دامنت

در خیال هر پرنده جاری است         فصل سبز نو بهار گلشنت

تکیه دارد حجم تاریک افق              بر سپیدای نگاه روشنت

قاصدک ها طاقی از گل میزنند          در بهار تازه پیراهنت

خاطر دریا تداعی میشود                  با طلوع آبی خندیدنت

شعر لالایی بخاطر آیدم         روی خوش سبزه زاران خفتنت

آمدم از اوج شبها تا مگر                راه یابم در حریم بودنت

 

 

تا دست تو را بدست آرم

از کدامین کوه می بایدم گذشت

از کدامین صحرا از کدامین دریا

 

 

تیغ بر آور هله ای آفتاب

نور ده این گوشه ویرانه را

مست کنی نرگس مخمور را

صبر و قرار این دل دیوانه را

بشکند آن چشم تو صد عهد را

مست کند زلف تو صد شانه را

چشمه حیوان بگشا هر طرف

نقل کن این قصه و افسانه را

 

 

دو پرنده بی طاقت

در سینه ات آواز می خوانند

تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید

تا عطش

آب ها را گواتر کند

ای پری وار در قالب آدمی

 

آنکه منع لیلی کند مجنون را

نشناخته لیلی را

یا ندانسته دل را

این عنصر خود مختار را

ندانسته دل نیست تابع هیچ

الا گوشه ها

گوشه چشمی

از جگر گوشه ها

 

اگر خواهم غم دل با تو گویم جا نمی یابم

اگر جایی شود پیدا تو را تنها نمی یابم

اگر جایی شود پیدا و من یابم تو را تنها

ز شادی دست و پا گم میکنم خود را نمی یابم

 

 

بوسه های تو گنجشکان پر گوی باغند

و ...... هایت کندوی کوهستان ست

و تنت رازیست جاودانه

که در خلوتی عظیم با منش در میان میگذارند

تن تو آهنگی ست

و تن من کلمه ای که در آن می نشیند

تا نغمه ای بوجود آید

سرودی که تداوم را می تپد

در نگاهت همه مهربانی هاست

قاصدی که زندگی را خبر می دهد

و در سکوتت همه صداها

فریادی که بودن را تجربه می کند

و آغوشت اندک جایی برای زیستن

اندک جایی برای مردن

احمد شاملو 

 

سه درد آمد بجانم هر سه یکبار

غریبی و اسیری و غم یار

غریبی و اسیری چاره داره

غم یار و غم یار و غم یار

 

 

خداوندا

وجه زنانه تو را دیدم

در قامت آن زن دیدم

که خدایی میکرد بر پهنه قلبم

در نگاهش سرشار از فرزانگی

تو را بگونه ای دیگر ستایشت کردم

که ستایش تو

در ستایش اوست

می رنگ لبش دارد

و تا هست مرا جان

لب بر لب جام و در دلم غصه اوست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 17:36  توسط داریوش | 

خداوندا

همراهی تو همیشگی ست

مثل نفس کشیدن  آرام و بی صدا

قبله خلق روی او

کعبه عشق کوی او

چشم همه بسوی او

تا به که اعتنا کند

 

در این روز آفتابی بار دیگر درد تنهایی

اینک در مرز پنجاه فصل دوم اندوهم از راه می آید ...

 

می خواهم

برای تمام روز های بیش رو بنویسم

شعر

قصه

بهانه های دلدادگی

همه به نقطه رسید

و من

سرگردان در قصه ها

 

فرصتی کو تا بیاویزد به گل ها برگ کاه

تند باد روزگاران با شتابم می برد

من ندانم ره کدامست و سرانجامش کدام

بی خبر افتاده ام در جوی و آبم میبرد

 

هستی از تو دلنشین است

و دیگر هیچ

قلب من فقط جای توست

دیر زمانی ست به انتظار نشسته ام

گام های تو کودکان سکوت من هستند

مقدس و آرام قرار گرفته اند

در کنار بستر هشیاری من

من خاموش و منجمد

به انتظار آرامش گام های مطمئن تو هستم

که موهبت اوست

 

یادت به من سر می زند

یا حلقه بر در می زند

ساز نوازش های تو

برسیم آخر می زند

یاد قشنگ روی تو

هر شب به من سر می زند

 

شاهد اهل شباب  آمده بودش بخواب

باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد

 

 تپش قلب من

طنین قدم های توست

تنها جای توست

آرام

از آرامش

گام های مطمئن توست

 

آهوش غزاله ای که با شیر زند

ابروش به یک کمان صد تیر زند

ترک نگهش بی مصاف دل ما

ده مرد سنان دو دسته شمشیر زند

 

نور خورشید ی و من اشک شبم

تا بتابی به تنم جان به لبم

تار و پود دل بیمار تویی

خواب و بیداری و پندار تویی

تو منی من توام ای مایه ناز

ما و من نیست به درگاه نیاز

من در این عشق صفا می بینم

در دلم نور خدا می بینم

رشته مهر تو شد زنجیرم

گر بتو وصل نشوم می می رم

 

دل می شکند در چمن از نم نم باران

گل میکند این باغچه از شبنم باران

دارد لب من تشنگی بوسه بسیار

چون مزرعه خشک که دارد غم باران

 

 ای بر سر بالینم

افسانه سرا دریا

افسانه عمری تو باری بسرا دریا

زیبا تر از طبیعت چیست ؟

زیباتر از آواز پرندگان

زیباتر از آسمان آبی

زیبا تر از رایحه گلها

زیباتر از ابر و ماه چیست ؟

زیباتر از لحظه تولد

زیباتر از اناالیه راجعون

زیباتر از ساحل و دریا

صخره و کوه ها

زیباتر از آبشار و رودها چیست ؟

زیباتر

چشم هایی ست

که تمام زیبایی های طبیعت

به چشم زدنی در نگاه اوست

زیباتر

 گیسوانی ست

که تمام عطر های طبیعت

به شانه زدنی در شعاع اوست

 

ز دو دیده خون ببارم که نمانده اشک و آهی

عجبا فتاده کارم به تبسمی نگاهی

 

ندارد هیچکس باور مرا افسانه را مانم

تو گویی از جهان دیگرم بیگانه را مانم

عبث خندان و گریانم ندانم دوست از دشمن

چه گویم تا که را مانم دگر دیوانه را مانم

خطا شد نیستم مانند مجنون بلکه مجنونم

سزایم سنگ طفلان گاه اگر فرزانه را مانم

میان آشنایان در شگفت از کار این و آن

نگارستان دلها گشتم و بتخانه را مانم

(عماد خراسانی)

کیستی ؟

معشوق دیرین منی

کیستی ؟

رویای شیرین منی

این تویی آنکس که بندی بسته ام

از نگاه او به قلب خسته ام

انکه می خواند از نگاهم راز دل

وز لب خاموش من آواز دل

 

اگر سنگ بودم به هر جا که بودم

سر راه تو جای میگرفتم

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 14:15  توسط داریوش | 
 

هر جا که سفر کردم تو همسفرم بودی

وز هر طرفی رفتم تو راهبرم بودی

با هر که سخن گفتم پاسخ ز تو بشنفتم

بر هر که نظر کردم تو در نظرم بودی

 

راه در جهان یکی ست و آن راه راستی ست

(داریوش کبیر)

 

هر شب که قمر تابید هر صبح که سر زد شمس

در گردش روز و شب شمس و قمرم بودی

در خنده من چون ناز بر کنج لبم خفتی

در گریه من چون اشک در چشم ترم بودی

آواز چو میخواندم سوز تو بسازم بود

پرواز چو میکردم تو بال و پرم بودی

 

امشب من دیوانه تمنای تو دارم

با این سر سودا زده سودای تو دارم

رحمی که نمانده است مرا تاب و توانی

چشم طمع از همت والای تو دارم

ای هستی هر باده و انگیزه هر شوق

این نشئه جانسوز ز صهبای تو دارم

ای روح مسیحا دم و ای قبله آدم

دل در گرو زلف چلیپای تو دارم

شب رفت و سحر آمد و من مست و تو مخمور

شوریده سرم چشم به مینای تو دارم

از هجر تو ای مایه حسرت شده ام آب

با سیل سرشکم سر دریای تو دارم

 

گفتم : شب مهتاب بیا

ناز کنان گفت : آنجا که منم ، حاجت مهتاب نباشد

خداوندا

کهکشان ها آفریدی راه شیری

ستاره آفریدی دنباله دار هالی

خورشید با منظومه شمسی آفریدی

زمین را آفریدی

کوه ها و اقیانوس و دریا آفریدی

من و ما آفریدی

گل و پروانه ها را آفریدی

ولیکن به استادی در این زیبا هیاهو

فقط تنها یک ماه آفریدی

صیاد من ضمانت دل با توست

پلکگی بزن بسمت دلم

گاه اگر تویی

 

ای دیدن تو بر تن من عمر دوباره     وی جاذبه ناز تو بیرون ز شماره

گیسوی تو چون رسته ابریشم باران    لب ههی تو چون سرخی گل های بهاره

روشنگر مهتابی و با دیده حیرت        شبها به رخت می نگرد چشم ستاره

با چشم سیه مست اگر بگذری از دشت      آیند دو صد آهوی وحشی به نظاره

آنگونه سخن در نگهت هست که گویی             هر لحظه بود چشم تو در حال اشاره

هر بار که در خلوت آیی به تبسم       آید به تن خسته من عمر دوباره

شوق تو به دل دارم و هر گه ز در آیی    از ذوق تو افتد نفس من به شماره

 

 

تو را دوست دارم

چو نان و نمک

تو را دوست دارم

چون لحظه شوق شبهه ، نگرانی ، انتظار

در گشودن بسته ای که نمی دانی در آن چیست

تو را دوست دارم

چون لبان گر گرفته از تب

که نیم شبان در التهاب قطره آبی

به شیر آبی بچسبد

تو را دوست دارم

چون سفر نخستین با هواپیما

چون غوغای درونم

لرزش دل و دستم

تو را دوست دارم

چون گفتن شکر خدا زنده ام

تو را دوست دارم

 

با من بیا

بیا با هم بریم

تا هر جا شد بریم

اما بریم

در راه بی انتها

بریم و بمانیم به راه

آن راه که کم رفتند کسان

آن راه که از فرط نرفتن نشناسند همه

نه آن راه که رفتند همه

نه آن راه که بایسته و مصلحت است

آن راه که در قاعده و عرف نگنجد

گام در راه بی مقصدی بگذاریم

در رفتن راه به مقصد برسیم

ببوی علف و خاک و هوا

به صمیمیت تن ها

راه را پر از لطافت گل بکنیم

تهی بود و نسیمی

سیاهی بود و ستاره ای

هستی بود و زمزمه ای

لب بود و نیایشی

من بود و تویی

نماز و محرابی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 16:13  توسط داریوش | 
 

 

مرا در دل نوای صد ترانه است

وجودم پر ز شعر عاشقانه است

اگر گویم اگر خاموش مانم

ترا می خواهم و این ها بهانه است

 

چه دل است این دل من ؟

که ز تردی چو یکی ساقه تاک

به شتابی که تگرگ

بشکند ساقه و از هم بدرد چهره برگ

یا به آسانی یک شاخه گل میشکند

چه دل است این دل من ؟

 

من حادثه بر دوشم صد حادثه از پرواز

بی تاب ترین پایان دیوانه ترین آغاز

من غربت یک دردم درد شب دلتنگی

در قحطی دلجویی با خاطره ای سنگی

بی رنگ ترین واژه بی سایه ترین روزم

در دامن یلداها بی شعله چه میسوزم

می سوزم و می سازم با عشق بها دارم

بی عشق نمی دانم در خویش چه ها دارم

شاید تو و این دوری یک قصه هم رنگید

ای حادثه ها اما با عشق نمی جنگید

بی عشق ز خود دورم من خویش نمی باشم

دیوانه دلم گفته در حادثه ها باشم

دیوانه دلم گفته بی حادثه میمیرم

من بی تو و شیدایی افسانه دلگیریم

من حادثه بر دوشم صد حادثه از پرواز

بی تاب ترین پایان دیوانه ترین آغاز

 

با من خبر وصل به یکباره نگوئید  

از شادی بسیار مبادا که بمیرم

خداوندا

این عشق حرف نیست

برف نیست آب شود

اگر آب شود نیل است

اگر نیل شود در وصال است

دجله و فرات است

شیرین و فرهاد

عذرا و وامق

لیلی و مجنون

لیلی و لیلی است

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 23:58  توسط داریوش |