چو ایران من نباشد تن من مباد

خداوندا

همراهی تو همیشگی ست

مثل نفس کشیدن  آرام و بی صدا

قبله خلق روی او

کعبه عشق کوی او

چشم همه بسوی او

تا به که اعتنا کند

 

در این روز آفتابی بار دیگر درد تنهایی

اینک در مرز پنجاه فصل دوم اندوهم از راه می آید ...

 

می خواهم

برای تمام روز های بیش رو بنویسم

شعر

قصه

بهانه های دلدادگی

همه به نقطه رسید

و من

سرگردان در قصه ها

 

فرصتی کو تا بیاویزد به گل ها برگ کاه

تند باد روزگاران با شتابم می برد

من ندانم ره کدامست و سرانجامش کدام

بی خبر افتاده ام در جوی و آبم میبرد

 

هستی از تو دلنشین است

و دیگر هیچ

قلب من فقط جای توست

دیر زمانی ست به انتظار نشسته ام

گام های تو کودکان سکوت من هستند

مقدس و آرام قرار گرفته اند

در کنار بستر هشیاری من

من خاموش و منجمد

به انتظار آرامش گام های مطمئن تو هستم

که موهبت اوست

 

یادت به من سر می زند

یا حلقه بر در می زند

ساز نوازش های تو

برسیم آخر می زند

یاد قشنگ روی تو

هر شب به من سر می زند

 

شاهد اهل شباب  آمده بودش بخواب

باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد

 

 تپش قلب من

طنین قدم های توست

تنها جای توست

آرام

از آرامش

گام های مطمئن توست

 

آهوش غزاله ای که با شیر زند

ابروش به یک کمان صد تیر زند

ترک نگهش بی مصاف دل ما

ده مرد سنان دو دسته شمشیر زند

 

نور خورشید ی و من اشک شبم

تا بتابی به تنم جان به لبم

تار و پود دل بیمار تویی

خواب و بیداری و پندار تویی

تو منی من توام ای مایه ناز

ما و من نیست به درگاه نیاز

من در این عشق صفا می بینم

در دلم نور خدا می بینم

رشته مهر تو شد زنجیرم

گر بتو وصل نشوم می می رم

 

دل می شکند در چمن از نم نم باران

گل میکند این باغچه از شبنم باران

دارد لب من تشنگی بوسه بسیار

چون مزرعه خشک که دارد غم باران

 

 ای بر سر بالینم

افسانه سرا دریا

افسانه عمری تو باری بسرا دریا

زیبا تر از طبیعت چیست ؟

زیباتر از آواز پرندگان

زیباتر از آسمان آبی

زیبا تر از رایحه گلها

زیباتر از ابر و ماه چیست ؟

زیباتر از لحظه تولد

زیباتر از اناالیه راجعون

زیباتر از ساحل و دریا

صخره و کوه ها

زیباتر از آبشار و رودها چیست ؟

زیباتر

چشم هایی ست

که تمام زیبایی های طبیعت

به چشم زدنی در نگاه اوست

زیباتر

 گیسوانی ست

که تمام عطر های طبیعت

به شانه زدنی در شعاع اوست

 

ز دو دیده خون ببارم که نمانده اشک و آهی

عجبا فتاده کارم به تبسمی نگاهی

 

ندارد هیچکس باور مرا افسانه را مانم

تو گویی از جهان دیگرم بیگانه را مانم

عبث خندان و گریانم ندانم دوست از دشمن

چه گویم تا که را مانم دگر دیوانه را مانم

خطا شد نیستم مانند مجنون بلکه مجنونم

سزایم سنگ طفلان گاه اگر فرزانه را مانم

میان آشنایان در شگفت از کار این و آن

نگارستان دلها گشتم و بتخانه را مانم

(عماد خراسانی)

کیستی ؟

معشوق دیرین منی

کیستی ؟

رویای شیرین منی

این تویی آنکس که بندی بسته ام

از نگاه او به قلب خسته ام

انکه می خواند از نگاهم راز دل

وز لب خاموش من آواز دل

 

اگر سنگ بودم به هر جا که بودم

سر راه تو جای میگرفتم

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 14:15  توسط داریوش |