در بدرقــــــه چشمان تو
نميتوان غربت را فراموش كرد
و كوچــــــه سراسر ميشود
از وداعي عاشقانــــه..
خاطره کوچیک :
خیلی زود تابش آفتابی که از شدت گرماش میشد جهتش را حتا با چشم بسته حدس زد ، چشمهای کم بینای کوچیک رو زد . عینک آفتابیش رو گذاشت رو چشمهاش پلکها رو بست و روزی را بیاد آورد که بینایش از دست رفته بود .
غروب یک روز بهاری . پا تک دشمن تازه خنثی شده و آرامشی حکمفرما بود نیروهای ارتش و سپاه با پشتیبانی تیپ زرهی قسمتی از خاک پاک سرزمین مادری را از لوث وجود دشمن متجاوز پاک کرده بودند . آرام گرفتن تانکها ، خاموشی خمپاره ها ، بهانه و سکوت خوبی شد برای چایی گذاشتن روی بقایای آتش حاصل از نبرد .
پنج نفری نشستن دور آتیش ، آتشی که اینبار بجای نارنجک با جعبه های خالی نارنجک بر پا شده بود و یک کتری دوده زده گذاشته بودن روی آتش ، هنوز نقل رشادت ها تموم نشده بود که قل قل کتری باعث شد هشت تا چشم برگشتند بطرف کوچیکه .
خب کوچیک از همه کوچکتر بود ، هم سنش هم قدش - واسه همین اسمش شده بود کوچیکه . چشمای زل زده بیادش آورد که باید به دو بپره سنگر چای و خرما بیاره .
کیسه خرما و بسته چای توی دستش بود که صدای سوتش رو شنید ، هول کرد ، بدو برگشته بود سمت جمع دور آتیش .
چند قدم فاصله داشت هنوز که توفان آتش و ترکش ریختن تو چشمهاش . آخرین تصویری که چشمهای کوچیک دید ، جمع هم سنگراش بود و کتری دوده ای که از شدت قل قل آب و بخارش بیرون میبرید و یک قارچ انفجار وسطشون شکل یک دسته گل و هم رزماش که مثل چهار تا دسته گل دورش نشسته بودن .
فقط دو قدم کم آورد تا از دوستاش عقب نمونه - اما مونده بود . اینبار دوستاش با خودشون نبرده بودنش - شاید چون از همه کوچکتر بود . و به تاوان این عقب موندن چشماش رو داد و با آخرین تصویر همرزماش که هنوز بعد از سالها میدید بزرگ شده بود .
حالا دیگه کوچیک کوچیکه نبود از همه بزرگتر بود هم سنش هم قدش ..
مانده از آزادی خرمشهر - خرداد ۱۳۶۱
د.
خرداد ۱۳۹۰
من آن نیستم
که دل بندم به آب و رنگ
بلای چشم تو
آسمانی بود
.
.