بنام آنکه جان را فکرت آموخت
گفتی که چو خورشید زنم سوی تو پر / چون ماه شبی میکشم از پنجره سر
اندوه که خورشید شدی تنگ غروب / افسوس که مهتاب شدی وقت سحر
ق.ا.ب
خاطره تمام قد :
تصمیم به بازنشستگی گرفته بودم ، نه اینکه به سن بازنشستگی رسیده باشم یا از کار افتادگی .نه . روزمرگی بود که بتدریج روی تصمیماتم اثر گذار میشد .
عادت کرده بودم صبحها جلوی آینه همینطورکه ریش میزدم با چشمهای توی آینه مرور میکردیم کارهای روزانه را . مدتی میشد کار و برنامه تازه ای نبود . هر چی بود مرور مرور کرده ها بود و گاهی درد دلی .
اخیرا" برای ریش زدن هم جلوی آینه نمیرفتم ، عادتی که از وقتی ریش زبری به صورتم بود ترک نشده بود ، گاهی فراموش میشد . فقط خودم میدونستم فراموشی سهوی نیست و چشمهای توی آینه که روز بعد با ته ریش نتراشیده نگاهم میکردند و مایوسانه که کجایی نه حرکت تازه ای نه حس و حالی . میخوای زیر ریش گم بشی ؟
سفید شدن موی سر هم اخیرا"بقدری سریع شده بود که وقتی جلوی آینه میرفتم مدتی وقت لازم بود تا یکدیگر را بجا بیاوریم .
روزمرگی ، فرزندان دیجیتال که علی رغم همه گیر شدن تکنولوژی تاچ ، حتا ضربه هم متوجه اطرافشون نمیکرد و کمتر توجهی به حالات من که پدرشون باشم داشتند و البته همسرم بقدری غرق افکارخودش بود ، گوش شنیدن حرفهایم را نداشت هیچ ، وضع و حالم را هم نمیدید و اصولا" ذاتا" علاقه ای به شناختن نیاز های روحی یک مرد نداشت حتا اگر مرد شریک زندگیش باشد . ایشون هم گاهی که ایستادنش جلوی آینه طولانی میشد یقین داشتم مشغول صحبت با چشمهای آینه است .
همیشه از این روزمرگی خالی از عشق میترسیدم که سرم اومده بود . لذا انتخاب دیگری نداشتم جز بازنشستگی ! لااقل بازنشسته ها پارک ، شطرنج روی میزهای چوبی و برنامه ریزی برای هزینه کردن یارانه ها رو داشتند ، اما من چی ؟
یک روز صبح که با ریش نتراشیده رفتم جلوی آینه ، از تعجب خشکم زد . چشمهای توی آینه زودتر اومده بودند و چه برقی میزدند ، بی سابقه . ریش زده و دستی به موهاش کشیده بود شیطون ژلی،کتیرایی ، چیزی هم مالیده بود .
هر چی سعی کردم دلیلش را بفهمم بروز نداد فقط با یک اشاره فهموند که دیر شد . بجنب . با خودم گفتم حتما" بیاد جوونی ، الکی خوش شده . اما فردا لبخندی هم اضافه شده بود و بوی ادوکلنش . روز بعد قبراقتر و همینطور روزهای بعد دیگه حسابی میخندید ، روح تازه گویا جانی تازه درش دمیده بود .
مجبورم کرده بود هر روز زودتر از روز قبل و با انگیزه مضاعف راهی بشیم بطرف اداره .
اونی که مثل من آماده میشد برای بازنشستگی پیش از موعد ، یکباره از این رو به آن رو شده بود تا میخواستم برم جلوی آینه سریعتر آماده بود ، سر حال برای رفتن سرکار .
نمیتونستم بفهمم چی توی سرش میگذره ، هر چی بود مربوط به دل بود ، خب من فقط سر شو میدیدم ، باید از کارش سر در می آوردم ، همون روز یک آینه قدی خریدم .
کارهایی که میکردم برایم عجیب بود و برای همسرم که تازه گویا بنده رو میدید . بعد از مدت ها که حرفی با هم نداشتیم پرسید :
آینه قدی ؟
آینه قدی واسه چی ته ؟
حالا سر تا پاتو نبینی نمیشه ؟
انگار سرش چه تحفه ایست که تمام قدش باشه !!
آینه قدی !! هه هه ..
اما گوشم به این حرفا بدهکار نبود ، باید دلشو میدیدم .
هر چی بود همون جا ها بود ..
بیست/دی/ هشتاد و نه
د.
به رغم مدیانی که منع عشق می کنند
جمال چهره تو حجت موجه ماست :