آنست آدمی : 

       که در او حسن سیرتی ست

                      یا لطیف صورتی ست

                                 دگرحشوعالمست ..

 

 

داستان دوستان ( منظوم )

مهم : این داستان به منظور خودداری از طولانی شدن

توسط استاد کمال سیدی رضوانی به نظم کشیده شد .

 

 

 عشق ممنوع(عشقه ممنوع)

 

دلبری شوخ چشم و خوش رفتار  /   گفت در مجلسی چنین گفتار

روی گفتار او به شخصی بود    که بجایش منم به گفت و شنود

من در این قصه جای آن مردم  /  که به این شیوه گفتگو کردم

با همان دلبری و طنازی  /   تا که بگشاید از درون رازی

سخن آغاز کرده و گفتا  /  من ندارم به ذهن خویش خطا

بر گو آخر به دل چه اندیشی  /  از چه اینسان پریش و دل ریشی

از چه افسرده ای و رنجوری  می کنی از همه چنان دوری

از چه هر لحظه با من و هر دم  /  می کنی از غمت دلم پر غم

از چه می افکنی به من تو نگاه  /  تا که بینی مرا تو گاه به گاه

چشم تو چشمه غمست و الم  /  جایگاه تباهی و ماتم

من کمی از غم تو آگاهم  /  رفع دلتنگی تو را خواهم

ز نگاه تو گشته ام آگاه  /  که چرا میکنی به من تو نگاه

گر به دل راز عاشقی داری  مکن این قدر جان من خواری

صادقانه بگو سخن با من  /  فکر پیری مکن بگوی سخن

عشق پیری هوس در او مرده است  /  برنخیزد ز هر دلی که نشست

گفتمش دست من به دامانت  /  من فدای خمار چشمانت

من نه پیرم چنان که میگویی  گر نباشد سیه مرا مویی

گر که ریشم سفید یکدست است  /  برف پیری نه بر سرم بنشست

من به سینه دلی جوان دارم  /  هر چه خواهی تو آن من دارم

من خراب تو گشته ام شب و روز  /  در سرم عشق توست جان افروز

جان فدای دو چشم مخمورت  /  موی شبرنگ و گه به گه بورت

که دلم را ربوده چشمانت  /  سر و جانم فدا و قربانت

چشم مخمور تو خمارم کرد  /  پیش گل روی تو خارم کرد

گر که یارم شوی ندارم غم  دور باشد ز من همیشه الم

دیده از چشم من مگیر ای جان  /  آتش عشق در منت بنشان

با محبت دلم بکن آرام  روز و عصر و غروب تا سر شام

چون سکوت و تعجبش دیدم  سخن ارام کرده خندیدم

بعد از آن گفتمش به آرامی  /  این سخن را بگوی با مامی

تا چه روزی رسم خدمتشان  /  خواستگاری تو را کنم ز ایشان

تا تو را در نکاح خود آرم  /  مهر تو هر چه باشدت دارم

جشن و شادی به پا کنیم و سرور  /  تا که عمر هست میشویم مسرور

آرزو دارم از تو گیرم کام  /  بعد از این روز های ماه صیام

من گدای محبت و مهرم  خوش جوابم ده که منتظرم

گفت ای پیرمرد باخته دل  /  جای تو نیست در دلم منزل

صاحب شوی و یک پسر دارم  /  بگذر از من که دردسر دارم

آه سردی کشیدم از ته دل  /  شدم از گفته های خویش خجل

آه سردی بر آمد از نفسم  /  تا شنیدم دگر به او نرسم

غم دو چندان به دل که او را شوست  شرمگین گشتم و بگفتم دوست

من نپنداشتم که شو داری  /  پسری هم پیش رو داری

زین جسارت که کرده ام تو ببخش  /  بهر شویت به زندگی بدرخش

معذرت خواهی مرا بپذیر /  نکنم زین پس تو را دلگیر

هر چه گفتم به تو غلط کردم  /  ننگرم بر دو چشمت ار مردم

بر دل خویش می زنم خنجر  /  تا که عشق تو را برم از سر

گر که عشق تو از سرم برود  /  لیک مهرت ز دل برون نرود

بنده این داستان که بسرودم  /  خود تماشاگری بر او بودم

راز هر کس درون صورت نیست  /  تو چه دانی که در دل او چیست

نکند تا کسی سخن آغاز  /  بر ملا کی شود چه دارد راز

.

.

          مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم عشقی هست به دل

  عشق من لیک عشقی غمناک است