با آن نتوان گفت که بیدار نباشد
از دیده من پرس که خواب شب مستی
چون خاستن و خفتن بیمار نباشد
پروا ، نه
کسی گفت پروانـه را ای حقیر / برو دوستی در خور خویش گیـر
رهــــی رو که بینی طریق رجـــا / تو و مهر شمع ، از کجا تا کـجا
کسی را که دانی خصم تو اوست / نه از عقل باشد گرفتن به دوست
تو را کس نگوید نکو میکنی / که جان در سر کار او می کنی
گدایی که از پادشاه خواست دخت / قضا خورده و سودای بیهوده پخت
کجا در حساب آرد چون تو دوست / که روی ملوک سلاطین در اوست
مپندار که در چنین مجلسی / مدارا کند با چون تو مفلسی
و گر با همه خلق نرمی کند / تو بیچاره ای با تو گرمی کند
نگه کن که پروانه سوزناک / چه گفت ، ای عجب گر بسوزم چه باک
مرا چون خلیل آتشی در دل است / که پنداری این شعله بر من گل است
نه دل دامن دلستان می کشد / که مهرش گریبان جان می کشد
نه خود را بر آتش بخود می زنم / که زنجیر شوق است در گردنم
مرا همچنان دور بودم که سوخت / نه این دم که آتش به من در فروخت
بسوزم که یار ئپسندیده اوست / که در وی سرایت کند سوز دوست
مرا چند گویی که در خورد خویش / حریفی به دست آر در خورد خویش ؟
بدان ماند که اندرز شوریده حال / که به کژدم گزیده بگویی منال
کسی را نصیحت مگوی ای شگفت / که دانی که در وی نخواهد گرفت
چه نغز آمد این نکته در سند باد / که عشق آتش است ای پسر نیست باد
به باد آتش تیز برتر شود / پلنگ از زدن کینه ورتر شود
ز خود بهتری جوی و فرصت شمار / که با چون خودی گم کنی روزگار
پی چون خودی خود پرستان روند / به کوی خطرناک مستان روند
من اول که این کار سر داشتم / دل از سر به یکباره برداشتم
سر انداز در عاشقی صادق است / که بد زهره بر خویشتن عاشق است
اجل ناگهان در کمینم کشد / همان به که آن نازنینم کشد
چو بی شک نوشت ست بر سر هلاک / به دست دلارام خوشتر هلاک
نه روزی به بیچارگی جان دهی
همان به که در پای جانان دهی ..
.
.
شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
تو بگریزی از پیش یک شعله خام
من استاده ام تا بسوزد تمام
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت